عشق فوتبال(سه تفنگدار)   

ما عشق فوتبال بودیم . هر کدوم بیشتر از اون یکی . فوتبال اولین چیزی بود که در زندگی باهاش اخت گرفته بودیم و حتی حاضر بودیم که جانمون راهم پاش بگذاریم . سه تا بچه دهاتی که هیچ شادی ای جز یه تو پ پلاستیکی تو دنیای کوچیکشون وجود نداشت . شایدهم باید این عشقمون را مدیون دهاتی بودنمون بدونم.

اولین تصویری که یادم میاد مال وقتیه که شش سالم بود . جوونهای ده میخواستند برند یه ده دیگه برای مسابقه . از چند روز قبل تو قهوه خونه و زمین ده حرفش بود . جوونها پول جمع کرده بودند و از رشت برای خودشون لباسهای زرد و سفید فوتبال خریده بودند. یادمه که لباسها از تمیزی برق میزد و من ارزو داشتم که ای کاش یه شبه قد می کشیدم و یکی از اون لباسها را می پوشیدم.

روز مسابقه مامانم سرم را یه جور گرم کرده بود تا حواسم به رفتن بقیه نباشه . وقتی فهمیدم تراکتور ده پر شده بود و از جاده بیرون ده داشت میرفت . موتورهای یاماها هم در حالی که همه دو ترک و سه ترک سوار بودند از جلوم با صدای گوشخراششون رد میشدند و حسرت جاماموندنم را با گرد و خاک به روم می ریختند . یک بغض بچه گونه راه گلوم را گرفته بود و در حال منفجر کردنم بود . بی اختیار شروع کردم به دویدن دنبال موتورها . گاهی اوقات بچه ها تو ده این کار را می کردند و چیز غیر عادی ای به نظرنمیامد . هرچه من بیشتر می دویدم موتورها بیشتر ازم دور می شدن تا جایی که دیگه هیچ اثری از گرد و خاک اونها تو انتهای جاده باقی نموند و صداهای نکره شون هم قطع شد . شجاعتی که از نفرت جاگذاشته شدن از یه شادی مردونه تا اعماق سلولهام نفوذ کرده بود باعث شد که بی اختیار به دویدنم ادامه بدم . درست یادم نمیاد که این کار را برای چی میکردم. مطمئنا دیگه به موتورها و تراکتور نمی رسیدم و اگر هم میخواستم پیاده برم حداقل باید یک روز راه می رفتم ولی قشنگ یادم میاد که در حال دویدن مدام گریه میکردم و فحش می دادم .کم کم خسته شدم و وایستادم . برگشتم و به ده نگاه کردم . خیلی دور شده بودم . یک کم ترسیدم ولی غرور بچه گانه ام برتردیدم چیره کرد و ادامه دادم به رفتن . بعد سرازیری ده یکی از بچه های ده پایین را که داشت گاوهاش می چروند دیدم . به خودم شجاعت دادم و پرسیدم روستای نوده از کدوم طرف میرند و اون با انگشتش سمت کوههای اونطرف جاده را نشونم داد . چند قدم بیشتر دور نشده بودم که گفت از توی جاده نرو؛ از تو روستای پایین میانبر بزن .ده پایینی خیلی کوچیکتر از ده ماه بود . شنیده بودم که ادمهای اونجا افرادخاصی اند که اهل دعوا و ادم کشی اند البته اونوقت اینقد کوچیک بودم که فرق خالی بندی بچه های کلاسهای بالاتر با واقعیت را تشخیص ندم بنابراین با ترس و لرز کامل و در حالی که سعی میکردم به صدای قیژ درهایی که باز میشد توجه نکنم و حتی به زنهایی که داشتند کنار رودخونه لباس میشستند نگاه نکنم تا روح شیطانیشون منو در بر نگیره از ده گذشتم .چند قدم از ده رد نشده بودم که شروع کردم به دویدن و وقتی خیالم کاملا راحت شد که دیگه خطری منو تهدید نمی کنه وایستادم . یه دفعه به اطرافم نگاه کردم . هیچوقت تا اونجا نرفته بودم . دیگه هیچ خبری از ده خودمون نبود . گم شده بودم . دیگه جراتش را نداشتم که برگردم . اونم از وسط ده پایینی . اروم اروم در حالی که کم کم داشت اشکی که اندفعه از روی ترس بود از بغل چشمام می ریخت و با قدمهای لرزان راه افتادم . فکر کنم یه ده دقیقه ای گذشته بود که صدای رعد از اسمون بلند شد . اسمون را که تا بیست دقیقه پیش صاف صاف بود ابرهای جور واجور سیاه و سفید پوشونده بودن

 

و دونه دونه برق ها و رعد هایی که انگار مثل اتش بازی و غرش یه جادوگر پیر فقط منو نشانه میگرفتند ظاهر شدند. بارون تو چند دقیقه شدت گرفت و منو کرد یه موش اب کشیده . دیگه حتی از ترس توان گریه کردن هم نداشتم ولی خوشبختانه یه دفعه از کنار یه کوپه ی گندم پیر زن و پیرمردی که زیر یه پلاستیک پناه گرفته بودند صدام کردند . مادربزرگم تو قصه هاش واسم گفته بود که تمام بچه ها دوتافرشته مراقب دارند که همیشه مواظب اونهاند و خودشون را به شکلهای مختلف درمیارند تا تو خطرهایی که بچه ها گیر میافتند بهشون کمکم کنند . تنهایی اون روز و قیافه ی معصوم و نورانی اونها باعث شد تا به حرف مادر بزرگم ایمان بیارم . اون دو تا فرشته از تو خورجینشون نون و پنیر دراوردند و یه لقمه ی بزرگ بهم دادند .بعد خوردن لقمه ازم یه چیزایی پرسیدند ولی من هیچی از زبونشون نمی فهمیدم . شاید هم به زبون فرشته ها صحبت می کردند . بارون شرق و شروق بر روی پلاستیکی که رومون بود میخورد و لیز میخورد پایین. از زیر اون پلاستیک خیس خورده دنیا مثل یه صفحه ی نقاشی بود که رنگهای مختلف را به روش پاشیدن . اون لحظات گرم هم نشینی با فرشته ها متفاوت ترین خاطره ایه که هنوز هم کامل تو ذهنم نقش بسته طوری که انگار میتونم با دست اون لحظه را لمس کنم .

بعد بیست دقیقه بارون بند اومد در حالی که با زبون خاص خودشون یه چیزایی میگفتند که احتمالا در مورد گم شدن من یا دهم بود ولی من بدون هیچ حرفی ازشون خداحافظی کردم .

جاده گلی گلی شده بود و هر قدمی که راه میرفتم گل به کفشم می چسبید و اون را تو هوا می تکوندم . تقریبا رسیده بودم به زیر کوهی که روستای نوده بالاش بود . با خودم فکر میکردم که اگه اونجا هم بارون اومده باشه احتمالا بازیشون خراب شده . شاید هم همه شون زیر یه پلاستیک بزرگ وسط زمین فوتبال جمع شده باشند.دیگه کم کم داشت ترسم از راهی که می رفتم می ریخت که یه دفعه سروکله ی یه ماشین که اونوقتها به مدلش میگفتیم سیمرغ پیداش شد. راننده که یه سبیل گنده داشت و تو اون هوای بارونی عینک دودی زده بود کله اش را از شیشه اورد بیرون و گفت اقا کوچولو داری میری نوده بیا با هم بریم. شاید راننده و همراهش تو اون لحظه متوجه نشدن که چرا من بلافاصله شروع کردم به دویدن در جهت خلاف جاده . مطمئناً اونا نمی دونستند که بابام بهم گفته بود که تمام بچه دزدها سبیل کلفت و عینک مشکی دارند و فارسی صحبت می کنند.البته بابام واسه ترسوندن من و اینکه تنهایی بلند نشم دنبال جوونها از این ده برم اون ده این موضوع را گفته بود و حتی گفته بود که این دزدها کله ی بچه ها را می برند و استخون هاشون را جدا می کنند و میدن به سگ هاشون و جگرشون را کباب میکنند و میخورند و کلیه هاشون را هم می فروشند.

سرتون را درد نیارم.نزدیک غروب بود و من تو راه برگشت به ده بودم که موتورهای یاماها با صداهای نکره شون از دور پیداشون شد . بارون زمین فوتبال را کرده بود یه استخر و اونا مجبور بودند که تا بند امدن بارون زیر درخت ها پناه بگیرند و دست از پا درازتر برگشته بودند.اون شب بابام منویه تنبیه حسابی کرد و تهدیدم کرد که اگه یه بار دیگه اینکار را بکنم پشت دستهام را با قاشق داغ میکنه ولی خوب چکار میتونست بکنه . فهمیده بود که دیگه کار از کار گذشته واسه همین هم همیشه وقتی که بین روستاها مسابقه بود خودش منو ترک موتور سوار می کرد و می برد.

حتما از خودتون سوال می کنید که اینای که گفتم فقط قصه ی خودم بود پس دو تفنگدار دیگه چی؟خوب واسه تون میگم

دومین تفنگدار اسمش محمد یار بود.اون اهل ده پایین ده ما بود.همون دهی که بهتون گفتم شنیده بودم مردمش اهل دعوا و ادمکشی اند و اخلاق عجیب و غریبی دارند. یه روز وقتی اول ابتدایی بودیم مدیر در کلاس را زد همراه یه بچه لاغر مردنی که کلاه کاموایش را کشیده بود تا روی ابروهاش ومدام فین و فین میکرد اومد تو .گفت این همکلاسی جدید شماست و از ده پایینه .اون مهمون شماست . دوست خوبی براش باشید. بچه های کلاس این توصیه ی مدیر را خوب گوش کردند شاید هم برای این بود که تو هفته ی اول از چهار نفر از بچه ها کتک خورد.یکی با مداد زده بود تا باسنش.یکی گوشش را گاز گرفته بود و یکی کلاه کاموایش را انداخته بود تو سوراخ توالت.اون تنها غریبه مدرسه بود واغلب بچه ها ازون متنفر بودند و همش دنبال یه بهانه واسه مسخره کردن و کتک کاری باهاش میگشتند.یه روزکه بچه ها تو کلاس یک صدا داد زدند مردنی و محمد یار بیچاره سرش را گذاشته بود روی تخت و گریه میکرد مدیر یه دفعه اومد تو .اقای مدیر که مرد پر هیبتی بود هیچ سوالی از کسی نپرسید .فقط گفت دستها روی میز بعد شروع کرد از تخت اول با خط کش چوبیش سه تا سه تا زد تو کف دست بچه ها . یادمه محمد یار بیچاره با دیدن این صحنه بیشتر از قبل گریه اش گرفت ودر حالی که بچه های کلاس در حال درد کشیدن زیر لب بهش فحشهایی فراتر از حد یه کلاس اولی می دادند من برای اولین باردلم براش سوخت.

تقریبا تمام طول سال این رابطه استعماری بچه ها با محمد یار ادامه داشت .اون یه بچه ی ساکت و منزوی بود و همیشه زنگ های تفریح کز میکرد کنج حیاط و هیچ وقت قاطی شادی و بازی بچه ها نمی شد . حتی وقتی میخواست از بوفه ی مدرسه ساندویچ بخره یه گوشه وامیستاد تا تمام بچه ها خریدهاشون را بکنند و بعد میگفت اقا اجازه یه ساندویچ میخوام.

اخر سال بود و وقت امتحان ورزش . معلم کلاس اول ما اقای رویین تن یه شیوه ی نادر برای نمره دادن به بچه ها داشت . اون بچه های کلاس را تقسیم میکرد به چند تا تیم و توی بازی هر تیمی که یه گول میخورد یه نمره از بچه های اون تیم کم میشد .مثلا اگه یه بازی 6به 4میشد نمره تمام بچه های تیم برنده میشد شانزده و تمام بچه های تیم بازنده چهارده میگرفتند.اون روز اولین دفعه ای بود که محمد یار فوتبال بازی میکرد.با ترس و لرز اومد تو زمین و به محض اینکه یه توپ گرفت یکی از بچه ها با یه پشت پا اونا نقش زمین کرد . با ولو شدن اون تمام بچه ها شروع کردن به قاه قاه خندیدن که یه دفعه اقای رویین تن سوت کشید و به بچه ای که اونا زده بود گفت تو نمره ات دهه و از زمین اخراجی.با این برخورد بچه ها خودشونو جمع و جور کردن . شاید برای گفتن نتیجه ی داستان اون روز بهتره به یه ماهه جلوتر بریم.فردای روزی که کارنامه ی ثلث بچه ها را دادند هفت هشت از اولیا بلند شده بودند و امده بودن مدرسه که چرا به بچه های ما که تمام درسها را بیست گرفتند ورزش را دادین دوازده و سیزده . البته بابا و مامانم هیچ اعتراضی نداشتند چون من روز امتحان تو تیم محمد یار بودم.

اگه درست یادم باشه از اواخر سال دوم بود که بچه های ده تقریبا با محمد یار اخت گرفته بودند و اون را یکی از خودشون به حساب می اوردند.البته به مرور زمان بین من و محمد یار دوستی محکم تری شکل گرفته بود و این موضوع چند دلیل داشت . یکی اینکه واسه اینکه بابا و مامانم معلم مدرسه بودند و به همین خاطر من هم طرف حسادت بچه های ده بودم و ازاین جهت بامحمد یار همدرد به حساب میامدم.دوما اینکه من و محمد یار هر دو شاگرد زرنگ بودیم و سومش اینکه هر دو عاشق فوتبال بودیم.

و اما سومین تفنگدار احمد معروف به احمد پاشا بود. البته این صفتها ساخته و پرداخته ذهن بچه های ده بود.بچه ها ازاینکه همیشه یه صفت را جلوی اسم کسی بگذارند وبا اون پسوند صداش کنند لذت میبرند.معمولا تمام بچه های ده از این صفت ها داشتند. مثلا ابرام هیکل،مصطفی یه دست،علی زرافه و...البته در مورد من این مسئله فرق میکرد . بچه ها منو به یه اسم غیر مرکب صدا میزدن: اردک!.

بگذریم احمد پاشا یه جورایی فامیلم به حساب میامد . البته ازاون فامیلهای دور که هیچ وقت نتونستم هجیش کنم ولی خوب بین بچه های کلاس نزدیک ترین فامیل بهم بود و اینو ازاونجا یادم مونده که معلما مدام میگفتند که شما فامیل همید و باید هوای هم را داشته باشید.احمد هم تواین مسایل یه بچه ی غیرتی بود. دست بزن داشت اونم یکه بزن و تمام بچه های کلاس از تخت اول تا اخر همه یه چند دوری ازش کتک خورده بودند.حتی یه روز کله ی من را هم چند بار کوبید به نیمکت ولی بعد ازاینکه مدیر مدرسه بهش گفت که خجالت نمی کشی فامیلت را میزنی و با اون هیکل یقورش جلوی بچه ها زار زار گریه اش گرفت دیگه هیچوقت روم دست بلند نکرد.یادمه اونوقتها تو خونه منو همیشه با احمد مقایسه میکردند که نگاه کن چقد قویه و تو هر لوپش یه هندونه شش کیلویی جا میده و تنهایی یه دونه چاه توالت میکنه و البته نتیجه ی تمام این مقایسه ها بی عرضه گی مفرط خودم بود. با تمام اینها درست یادم نیست که چرا ازش متنفر نبودم . شاید به خاطر این بود که علی رغم سنبه ی پرزورش و این که تمام بچه ها مجبور به باج دهی بهش بودند با من مثل بقیه برخورد نمیکرد.گاهی اوقات ساندویچی که به اجبار از بچه های کلاس میگرفت باهام نصف میکرد و تقریبا به خاطر حمایت اون هیچکی جرات نداشت باهام گلاویز بشه .فکر کنم دوستیمون وقتی عمیق تر شد که هردومون کلاس پنجم بودیم.من که نیمچه قدی کشیده بودم به خاطر این که ورقه امتحانیم را با زور از دستم کشید محکم خوابوندم زیر گوشش.برق سه فاز از سر بچه های کلاس پرید و اشهد اخرم را خوندن ولی اون بنده خدا که رنگ از صورتش پریده بود هیچ کاری نکرد.درست یادم نیست که تو اون سن دعوای ما چه نتیجه ای را میتونست داشته باشه ولی مطمئنا اون از کتک کاری نمی ترسید.بعد یه ماه که باهم قهر بودیم دوباره اشتی کردیم و البته به مرور زمان روحیه ی بزن بهادری تو احمد فروکش کرد.با تمام اینها اون هیچوقت اخلاق مردانه ای که یه چیزی بین طنازی و خشونت بود از دست نداد .شاید هم این اخلاقش به خاطر این بود که وقتی یک سال داشت مادرش مرده بود و اون با پدرش بزرگتر شده بود.

در اون سالهای ابتدایی و اوایل راهنمایی فوتبال دیگه شده بود یه بخش جدایی ناپذیر از زندگی ما . ما مشق های فردامان را در زنگ تفریح همون روز تو کلاس با مسابقه گذاشتن می نوشتیم .بعد مدرسه از غذامون یه لقمه میگرفتیم و راه می افتادیم سمت زمین فوتبال خاکی حیاط مدرسه و اغلب بازیمون تا شب وقتی که چشم چشم را نمی دید طول می کشید و تازه اونوقت هم پدر و مادرمون میامدن و گوشهامون را می کشیدن و می بردند خونه . الان که دارم به گذشته نگاه می کنم فکر می کنم که اگه بودن در کنار احمد نبود شکننده تر ازاین بودم که تو محیط خشن روستا و بچه های ضمخت اونجا بتونم جابیفتم و شاید هم بخشی از علاقه و عشقم به فوتبال را مدیون اون باشم.

احمد سرنترسی داشت. کنار زمین فوتبالمون خونه ی یه پیرزن بود که مدام موقع بازی بهمون فحش و بد و بیراه میداد و حتی بعضی وقتها هم با چوب گاوچرونی یا ساتور اشپزخونه دنبالمون میکرد که برید از کنار خونه ام گم شید کله ام را بردید . گاهی اوقات هم تو حیاطش روی زمین چمباتمه می نشست تا اگه توپمون رفت سمت حیاطش سریع اون را برداره و با کارد نصف کنه . البته بعضی از توپها را هم تو حمام خونه اش مخفی میکرد و ما مدتها بعد فهمیدم اونها را واسه بازی نوه هاش که تابستونها به ده میامدن جمع میکرد. به مرور زمان مثل تاریخچه ی جنگهای صلیبی گاهی اوقات شکل رابطه ما با پیرزن هم تغییر میکرد. مثلا بعضی وقتها بچه هایی که بازیشون نمی دادند کنار زمین می موندن و به محض اینکه توپی میرفت بیرون اون را واسه پیرزن شوت میکردند و بعد خودشون هم از یه سمت دیگه فرار میکردند. با تمام اینها هیچکی از تو تمام بچه ها جرات دهن به دهن شدن با پیرزن را نداشت جز احمد .وقتی اون با صدای بلند بچه ها را نفرین میکرد احمدپاشا با صدای بلند میگفت سپر گرفتیم . ان شالله بخوره تو سر نوه هات . خودت بترکی پیر مُرده و ...و حتی بعضی وقتها با شجاعت توپی را که به سمت پیرزن میرفت یا تو بغلش بود را ازش می قاپید.

وقتی که بزرگتر شدیم حدودا در سنین راهنمایی بچه های ده حتی بچه های بیست و یکی دوساله میدونستند که اگه اون ناراحت بشه یا باهاش کل کل کنند یه دفعه توپ چرمی را برمیداره و از سراشیبی پرتگاه کنار زمین فوتبال خاکی پشت ده شوت میکنه به قعر دره . بنابراین روشنه که اون همیشه باید بازی میکرد و در حالی که ترجیحا روی دیگران خطا میکرد کسی جرات مقابله به مثل نداشت و جدا از تمام اینها حتما باید اون تو ترکیب اصلی تیم ده تو مسابقه های بین دهات بازی میکرد.واسه همین هم بود که وقتی جوونهای ده هنوز هم سن و سالهای ما را بچه به حساب میاوردند احمد پاشا دفاع یارکوب تیم ده بود. البته هر موقع که اون واسه مسابقه ای به دههای دیگه میرفت حتما منم که دیگه رفیق پیاله و گرمابه ش به حساب میامدم باهاش بود.یادمه یه روز وسط گرمای 40درجه تیرماه اومد و صدام زد که باید بریم نوده . گرما مغز ادم را استیک میکرد . تو حیاطمون یه بشکه ی درباز اب بود که به نوبت رفتیم توش و شالاپ و شولوپ راه افتادیم سمت نوده . اون اغلب تو اینجور مواقع یه پنجه بوکسی .قمه کوتاهی چماق سبکی چیزی همراهش بود . البته نه برای طول راه بلکه برای مسابقه. اونوقتا تو مسابقات دهات خیلی دعوا پیش میامد . معمولا هر دهی که میامد با خودش بیل و کلنگ و مخصوصا چماق میاوردند تا اگه دعوا شد کم نیارند. خنده داره که مثلا دعوا باعث میشد داور یه توپ گل را بگه که از اوت رفته تو گل یا اینکه یه کارت قرمزش را پس بگیره . حتی گاهی اوقات این درگیری ها باعث میشد که تیم ها به این نتیجه برسند که داور را عوض کنند و حتی یه بار هم یادمه بعد از این که تیم روستامون با یه روستای دیگه و تمام تماشاچی های دوطرف درگیر شدن و سه نفر با چماق اوراق شدن داور فقط به یکی از بازیکن ها کارت زرد داد .البته تنها کاری که من تو کل اون درگیری ها انجام دادم زدن یه پشت پای بزدلانه بود ولی احمد نه ، بچه ها میگفتند اون به عشق دعوا میاد واسه بازی . درست یادم نیست که این موضوع تا چه اندازه درست بود ولی تا مدتها تنها چیزی که اون را تو زندگی ناراحت میکرد یاداوری روز نکبت بود. توضیح این که روز نکبت روزی بود که با بچه های ده برای مسابقه به یه ده بالادست رفته بودیم. بازی را شش هیچ باختیم و ما که نتونسته بودیم این ضربه را هضم کنیم صد متری از دهشون دور نشده شروع کردیم به دادن فحش های رکیک بین دهی . بچه های ده بالا هم نامردی نکردند و با سنگ وچماق تا خود روستامون ما را دنبال کردن و حتی چند تا سنگ انداختن رو خونه های ده و بعد برگشتند .

 

سالهای دبستان و راهنمایی با دوستی سه ضلعی من و محمدیار و احمد پاشا گذشت . شاید ما کمترین شباهتی به هم نداشتیم اما خوب یه مثل قدیمی وجود داره که دوستی ها محکم از تفاوت های دوست داشتنی ساخته میشه . تو وجود من بیشتر از هر چیز رویاپردازی و فکرهای دور و دراز بود . محمد یار بچه ی با ادب و زرنگ بود و احمد پاشا هم یه پسر سرد و گرم چشیده و به قول خودش گرگ باران دیده . هیچ وقت روزی را که قرار بود سه تایی واسه دیدن مسابقات منطقه ای بریم به روستای داماش که فاصله زیادی از روستامون داشت فراموش نمی کنم . ساعت چهار صبح که هوا کاملا تاریک بود با سنگی که احمد پاشا به دروازه خودنه مون زد از جا پریدم . اسه اسه لباس پوشیدم و روپاشنه از در رفتم بیرون . یه چراغ قوه قوی برداشتم ؛دست احمد هم یه فانوس بود . احمد از سرما می لرزید و من از دلیل مضاعفی به اسم تاریکی . هربار که سگی تو دوردست پارس میکرد یا سایه ای از کنار دیوارها میگذشت خودم را به احمد می چسبوندم .قرار بود که سر راه تو ده پایینی محمد یار راهم خبر کنیم.تو راه رودخونه پاهامون رفت تو اب و حسابی خیس شدیم . جالبه که مادرپیر محمد یار برخلاف بابا و مامانم بیدار بود و واسه سه تایی مون هم لقمه نون و پنیر گرفته بود. هنوز هم مزه اون نون وپنیر بعد بیست سال زیر زبونمه . هر چی جلوتر میرفتیم سیاهی شب کمتر میشد و سرخی صبح بیشتر و وقتی خورشید از پشت کوه مقابلمون قد کشید از بلندی نورش را می دیدیم که اروم اروم و به نوبت روستاهای کوچیک و بزرگ را از تو سایه ها می کشه بیرون . قوقولی قولی خروسها و صدای ما ما گاوها بلند میشد و کم کم بچه های روستاها گاوهاشون را سمت چرا میبردند و بزرگترها با خورجین های نون وپنیرهاشون سمت مزرعه هاشون .این واسه اولین بار تو عمرم بود که این همه راه تو ده های جور و اجور و ادمهای مختلفی که نمی شناختم تنهایی می رفتم .واحد شمارش ما در طول راه روستاها بود و وقتی به اخرین روستا که داماش بود رسیدیم از بالای کوه تقریبا تمام مسیر طی شده مون ، جاده هایی که بین کوهها مثل یه مار زخمی پیچ می خوردند ؛ رودخونه ای کم ابی را که در یه جایی کنار درختهای گردوی پایین دهمون گم میشد و امامزاده ها و قبرستونها جلوی چشممون بود

با نزدیک شدن به زمین فوتبال از شنیدن سرو صداها قلبم داشت تند وتند می تیپد . بعد از این همه سال هنوز هم حسی را که برای اولین بار با دیدن اون زمین بهم دست داد بدنم را دچار لرزش شعف اوری میکنه .برای اولین بار توی عمرم یه زمین چمن دیدم. دروازه های اهنی که تورهای رنگی داشتند . ادمهای خیلی زیادی که شاید چند هزار نفر بودند دور زمین جمع شده بودند . تو هر گوشه یه عده داشتند با زبان خودشون تیم ده خودشون را تشویق می کردند . بازیکن ها همه شون لباسهای رنگی و براق پوشیده بودند و دور هم حلقه میزدن و یا علی و یا ابوالفضل میگفتند.کنار زمین حتی ادمها و ماشین هایی که به نظر میرسید شهری بودن هم اومده بودن و مردهای میانسال کت وشلوار پوشی که به نظر میرسید از مقامات شهرستان باشند رو صندلی ها و پشت میزهاشون نشسته بودن. تو دور زمین چند تا بچه لواشک و تخمه و نوشابه میفروختند که مزه اونها باتمام تخمه ها و نوشابه های ده فرق داشت وخلاصه تصاویر درهمی از شلوغی و شادی و رنگهای بامزه و هیجان....

خوب اما سر سه تفنگدار قصه مون چی اومد و کارشون با این عشقشون به کجا کشید ؟. همونطور که میدونید زمان همه چیز را تغییر میده و خواه ناخواه ما ادمها هستیم که باید خودمون راهمرنگ زندگی کنیم .

چندسال بعد از اولین باری که زمین چمن روستای داماش را دیدیم دو نفر از اون مردهای کت و شلواری از شهر اومده تو همون زمین بعد بازی تیم دهمون احمد پاشا راکه تازه یه بچه ی دبیرستانی بود صدا کردن و در حالی که به پشت و سرش دست محبت می کشیدن یه چیزایی زیر گوشش پچ پچ کردن . احمد پاشا ماه بعد وقتی از شهر برگشت یه بسته توپ پلاستیکی با یه سری لباس های ابی و براق فوتبال برای بچه ها اورد . اون تو تست تیم اول استان قبول شده بود و باهاش قرار داد بسته بودن. قرار بود دو سال تو تیم جوانان بازی کنه و بعد بره به تیم بزرگسالان . اینقد به اینده اش امیدوار بودن که حاضر بودن از پانزده سالگی بهش پول بدن . این پولها واسه احمد که یه عمر با نداری و یه پدر چربدار و بی چیز ساخته بود خیلی بود ولی متاسفانه شش ماه بعد تو تصادف مسافرکشی که اون را برمیگشتوند ده با گارد ریل برای همیشه فلج و صندلی نشین شد .تیمش هم هیچی حمایتی ازش جز دادن حق قرار داد اون سالش نکرد.اون میتونست تو یه فاصله چند سال همه چی به دست بیاره وبه یه میلیونر تبدیل بشه ولی انگار این موضوع براش بیشتر شبیه یه رویا و خواب بود و سهم اون از زندگی چیزی جز رنج کشیدن نبود. من هر موقع که وقت پیدا کنم میرم ده پیشش. رو دیوار کاهگلی اتاقش پره از عکسهای فوتباله و اغلب اوقات با کنترل تو کانالهای ماهواره دنبال یه کانال میگرده که فوتبال بده . حتی تیم های باشگاهی گم نام افریقا را هم میشناسه و میدونه کجای جدولن. همیشه دنبال وقتی هستم که جام جهانی ای ؛ملت های اروپایی؛ فینال چمپیونزلیگی چیزی بشه و خودم را برسونم ده و بغل هم دراز بکشیم و تخمه بشکونیم و بازی ها را نگاه کنیم . البته وقتی که بین دهات بازی میشه داستان یه چیز دیگه است . اونا سوار ماشینم می کنم و میریم واسه تماشا.هیچ وقت کنار هیچ زمین فوتبالی وقتی رو ویلچر نشسته بود تو نگاهش حسرت را ندیدم .هیچ وقت شکایت نکرد واز ارزوهای برباد رفته اش چیزی نگفت فقط یه بار بهم گفت ای کاش وقتی بچه بودم بازی فوتبال بچه ها را خراب نمیکردم.وقتی این تمام حسرت یه مرده قطعاً باید اون را دوست داشت

و اما محمد یار.از بین ما سه نفر اون بچه محاسبه گری بود. اون همیشه نمره اول ریاضی کلاس بود و صحبت های عجیبش راجع به محاسبات حتی معلم ریاضی را هم کلافه میکرد .یادمه همون اوایل راجع به فوتبال حرفهای گنده گنده ای میزد . وقتی که هنوز تو ده تلویزیون نبود و تنور خالی بندی داغ بود میگفت که توپ فوتبال تیم ملی اندازه ی یه دیگ عروسیه و دو تا دسته هم داره که موقع اوت انداختن از اون استفاده میکنند!بازیکن ها کتانی های اهنی می پوشن و کلاه خود هم میگذارند و دروازه شون اندازه ی چهار تا زمین فوتبال حیاط مدرسه مونه و این کاری که ما با توپ پلاستیکی انجام می دیم بچه بازیه و فوتبال نیست . نمی دونم اسم افساید از کجا به گوشش خورده بود که همیشه دور و بر دروازه را با پا یه خط دور زمین می کشید و می گفت اگر کسی پاش بره روی این خط افسایده و جرو بحث های بچه ها توی بازی که به خدا بابا پامون نرفت روی خط هم خودش یه داستانی بود.

محمد یار یه دایی پولدار داشت که توی المان بود و بعد بیست سال وقتی محمد یار شانزده سال داشت به ایران امد و اونا با خودش برد.اون تو المان وقت و پول کافی برای این که دنبال عشقش بره داشت .تمام کلاس های مربیگری را گذروند و بعد هشت نه سال به استخدام مجله کیکر درامد . الان هم شده یکی از مسئولان امتیاز دهی مجله . اون معمولا هر هفته با هواپیما از این شهر به اون شهر میره و به بازی بازیکن ها نمره میده .هر چند مدت یه بار عکسی را که با یکی از مربی ها یا بازیکن ها گرفته به ای میلم میفرسته . .واقعا شاید وقتی که از یه روستا واسه دیدن بازی دو تا ده به یه روستای دیگه میرفت خوابش را هم نمی دید که یه روز با هواپیما واسه دیدن بازی از این شهر به اون شهر بره.راستی محمد یار تو المان با یه دختر المانی ازدواج کرده که اسمش ساراست . یه بار هم این سارا خانوم را اورد ایران . بنده خدا به روسری عادت نداش و همش یا لیز میخورد روی دماغش یا میشد شال گردنش . موقع حرف زدن هم مدام ایشتن باتن میکرد مثلا به ماهی پلو میگفت ماتن بشتن.این اواخر یه عکس با فلیکس ماگات گرفته بود که من قابش گرفتم و واسه احمد بردم ده و به دیوار اتاقش زدم

و اما اخرین تفنگدار که خودم باشم . قضیه من تا حدودی فرق میکرد.از همون بچه گی توی فوتبال رویاپردازی برام از همه چی مهم تر بود .عشقم جمع کردن عکس های فوتبالی ادمس ها بود و اینکه یه تیم از بچه ها درست کنم و اسمش را بگذارم چه میدونم منچستر یا والنسیا و البته خودم کاپیتانش باشم . بعدها کم کم فهمیدم که سهمم از فوتبال بیشتر علاقه است تا استعداد . تو نوجوانی وقتی که هنوز ادعای بازیکن بودن داشتم دوستام با احترام منو خط به خط تا دروازه عقب بردن و تازه وقتی دروازه بان هم بودم اکثراً روی زمین می نشستم و توی خاک ها شکل های نامفهوم و درهم برهم می کشیدم . البته روحیه ی منزوی من هم مزید بر علت شد که کم کم از فوتبال جدا شم و برم سمت خیالپردازی هایی مثل شعر و داستان نویسی

خوب شاید بگین که من به اندازه دو تفنگدار دیگه عاشق نبودم . شاید هم این حرف درست باشه اما اگر من هم مثل اونا میشدم و سراغ نوشتن نمیرفتم اونوقت چه کسی داستان کودکی های عاشقانه سه تفنگدار را روایت میکرد؟.

پایان

لینک
جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۸ - میلاد اصغرزاده

   باران روی آوارها   

چشم هام خسته ان اما اشتیاق دیدن یه چیز دیگه است .کویر گرچه کسل کننده ست اما رد پای دریا را میشه توش دید.بغل دستیم غرق خوابه و سرش را کج کرده روی سینه م .یه نگاهی به ساعتم میندازم :2.5.فکر کنم دو سه ساعت از راه مونده باشه .شوفر یه لیوان اب بهم تعارف میکنه.واقعا که تو این گرما چقدر میچسبه.سرم را خم می کنم روی صندلی که راننده میگه کویه شینی زی. سرم را میارم بالا و زی تر از خودم تو نزدیک راننده کسی را نمی بینم.تو اینه نگاهش را میبینم.(با من بودید؟)(اره – میگم بچه کجایی؟)( ها خوب من دارم میرم رشت)(بعد گیلکی هم بلد نیستی؟)(چرا متوجه میشم ولی من یک کردم.)(کرد کردستان؟)(نه کرد عمارلو).

طبق معمول که سعی میکنم از چهره ی هر فرد خطوط هندسی زندگیش را بیرون بکشم تو اینه روی راننده  زوم می کنم.شکم برامدش را با زور پشت فرمان جا داده و موهای جلوی سرش ریخته .سبیلش به بور میزنه و هرچند دقیقه یک بار با فخر انگشت هاش را بهشون میکشه .احساس میکنم که یه جورهایی ازم خوشش نمیاد.شاید فکر میکنه یکی از اون پسرهای مدل جدیدم که به کلاس و اینجور چیزها فکر می کنند.دوباره سوالش منو از تو هپروت درمیاره:(خونه ی فامیل ها بودی؟)(نه نه دانشجویم.بعد دوماه دارم میرم خونه).شیشه را بازمیکنه.سیگارش را روشن میکنه و یه پوک عمیق بهش میزنه و بعد بلافاصله سیگار را بیرون شیشه نگه میداره.پیچ ضبطش را بازمیکنه واهنگ خفیف اون اوج میگره .اتوبوس دل بیابون را میشکافه و جلو میره و دود سیگار راننده بعد ازهرگاز و در کمتر از چندثانیه در ناپیدای کویر کیلومترها از اون فاصله میگره.

بیست دقیقه بعد کنار یه رستوران  وایستادیم و دارم ماشین هایی که مثل باد از دوردست دو سمت  خیابون میاند را میشمارم.هفتاد وهشت تا به سمت شمال و بیست و چهار تا به سمت تهران.نمیدونم چندمین بوق اتوبوسه که متوجهش میشم.وقتی میرم تو راننده میگه سلامتی هرچه عاشق صلوات.

کم کم رنگ و روی اطراف جاده عوض میشه و درختچه ها یکی یکی پیدا میشند.از البرز که می افتیم تو سرپایینی بوی دریا را میشه شنید.پرده ها کنار میرند و چشم ها ذوق زده غرق منظره ها میشند.احساس سبکی خاصی تمام بدن ادم را میگیره.انگار داری به مرکز ثقل زمین نزدیک میشی.؛به بهشت. رودخونه ها آروم آروم از دوردست ظاهر میشند و مثل یک مار دشت را پیچ و تاب خوران می شکافند و از زیر پل هایی که با ماشین از روشون رد میشی میگذرند. مثل همین شاهرود که اتوبوس از روش رد میشه و تو وسط لوشان نگه میداره.

 راننده داد میزنه لوشان جا نمونند اقا.یه پیرمرد و پیرزن با کلی کش و قوس از ته اتوبوس میاند و پیاده میشند.

لوشان یه شهر تک افتاده است و یه تکه ی وصله زده.وقتی بچه بودم فکر میکردم اینجا بهترین شهر دنیاست.یه شهر کارگری پر از ادمهای جور و واجور و کوچه های یک دستی که روی یک شیب ملایم کشیده شدن.برگهای زیادی از دفترچه ی خاطرات بچه گیم اینجا پرشده.بیست وچند سال پیش نشسته بودیم زیر چنارهای کنار شاهرود و دایی داشت با یک چوب تیز زیر درخت ها را میکند .بعد کرمهایی که دراورده بود را با نوک چوب میریخت توی شیشه.ماهیگیری خیلی بامزه بود.عمق شاهرود زیاد نبود.دایی تا زانو میرفت توی اب و قلاب را می انداخت.منم کنار رودخونه منتظر می موندم.اگر چیزی گیرش می امد پرت میکرد و داد میزد این دشت اول- اینم دشت دوم..... غروب ماهی ها را میریختیم تو پلاستیک و بعد من رو ترک دوچرخه مینشستم و راه می افتادیم.از زیر پل رد میشدیم و بعد از خیابون زیر بازارچه میرفتیم بالا و درست از جلوی کارخونه سیمان در میامدیم.وقتی که کوچیک بودم همش فکر میکردم که اون کارخونه یه چیزی شبیه به یه غوله .سرو صدای کر کننده ای داشت و دود زیادش را از اونور بازار هم میشد دید.بابابزرگ تو جوو نیش یه عمر اونجا کارمیکرد ولی من همش با خودم فکر میکنم که یه روز هم نمیتونم اون تو دوام بیارم.بابابزرگ اونروزها همیشه به دایی میگفت خودت دوست داری وقتت را تلف کنی دیگه این بچه را با خودت کجا میبری تو این افتاب.

در پشتی خونه بابابزرگ رو به یه باغچه بازمیشد که پر بود از مرغ و خروس. یک درخت بزرگ گردو وسط حیاط بود .کنار دیوار یه انگور رفته بود بالا و شاخه هاش که پر از خوشه های سیاه و سبز و قرمز بود رو تموم پشت بوم پخش شده بود.دو تا انار هم بغل هم گوشه ی حیاط کز کرده بودند.

یه شب دوهفته بعد از زلزله سال69مثل تموم مردم؛ تو خیابان کوی کارگران لوشان  زیر سقف اسمون دراز کشیده بودم وداشتم ستاره ها را نگاه میکردم.رنگ های نارنجی و زرد و قرمز به هم پیچیده بودند.حتی یه تکه ابر تو اسمون نبود.فقط هرچند دقیقه یه بار نورهای متحرکی اینور و اونور تو اسمون پخش میشدن.صدای یه کامیون را شنیدم که سر کوچه وایستاد.پنج شش تا سرباز از عقبش پریدن پایین و به ردیف نون و خرماها را جلوی سرمون گذاشتن.کار هرشبشون بود.از سر خیابون تا تهش. یه نگاهی به دور و بری هام انداختم.همه خواب بودند.سربازها رسیدن بالای سرمن.(هنوز بیداری پسر کوچولو؟).بعد یکیشون یه ادامس از توی جیبش دراورد و داد بهم .

اول صبح گرمی افتاب را روصورتم حس میکردم ولی هنوز خوابم میامد تو خواب و بیداری یه صدای اشنا را می شنیدم که داشت با مامابزرگ حرف میزد.سعی کردم صدا را به خاطر بیارم.درست فکر میکردم ،اون عمو بود.(ببینم همه مردن فقط این بچه زنده مونده اوردنش اینجا؟)مامابزرگ هرچی بهش میگفت نه طوری نشده دلش راضی نمیشد.چشش بهم افتاد و دید زل زدم بهش بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم(خوبی ؟)(اره)(ببینم سرت را چرا باند بستند. چی شده ؟.)(میگن یه سنگ بزرگ خورده بهش)(بابا و مامان خوبند؟-زنعمو و بچه ها خوبند؟)(اره).(ببینم تو محل کیا مردن؟)و من شروع کردم با انگشت هام شمردن.مادر بزرگ  جمشید؛پسر شاپور؛اقاعلی و زنش ؛دختر اسماعیل.توی اون سالهای بچه گی سخت بود معنی اضطرابی را که با گفتن هر اسم تو قیافه اش موج میزد را بفهمم.

یه دقیه بعد اتوبوس میره توی خم پشت تپه و لوشان گم میشه.گرچه دور و بره لوشان به کویر میزنه ولی بعد اون تا منجیل تک و توک درختچه هایی را میشه دید که با تمام وجود ریشه هاشون را محکم تو خاک گرفتند و باد با پرترین نفسهاش هم نمیتون اونها را از این تعلق جداکنه.این استواری حماسی را من تو کمتر کویری دیدم.

بغل دستیم درساکش را بازمیکنه و یه بیسکویت و ساندیس درمیاره.بهم تعارف میکنه و به محض شنیدن ممنون میل ندارم از من با ولعی وصف ناپذیر شروع میکنه به خوردن.هرچند یه کت رنگ و رو رفته پوشیده  ولی قیافه اش به روستایی ها میزنه؛ یه ریش درهم و برهم،ابروهای پر پشت و یه صورت گل درشت افتاب خورده.این خصوصیات اکثر مردم جنوب استانه.متوجه میشه که دارم وجناتش را بررسی میکنم.نگاهم را میکنم طرف تلویزیون. یه دفعه باد شروع میکنه به شدت گرفتن .مجبور میشم شیشه را ببندم .ماشین افتاده تو سرپایینی منجیل. روتپه ی کنار جاده  توربین های بزرگ تولید برق دارند میچرخند.چند تاشون اروم و چند تاشون که تو جهت بادند درست مثل فرفره.کوچیک که بودم مامابزرگ بهم گفته بود اونها را درست کردن تا منجیل را باد بزنن و من فکر می کردم باد منجیل واسه اونهاست.

تو منجیل خونه ها دوطرف جاده پخش شدن.از اینور تا اونور شهر همش پنج دقیقه اس. وچند لحظه بعد به تونل ها می رسیم.انگار دارند تعمیرشون می کنند.راننده دورمیزنه تا از کنار سد بره. با اینکه خیلی از این جاده گذشتم ولی هیچوقت از کنار سد رد نشده بودم.اب سفید رود اومده بالا و اونور رودخونه عکس توربین ها افتاده تو اب .چند تا ماشین کنار جاده پارک کردن و مسافرها نشستن کنار رودخونه.تونل دومی بازه.بعد از اونهمه رنگهای مختلف تو هاله ای از سیاهی مطلق قرار میگیرم و تو این حس متضاد حالت خاصی بهم دست میده .تو چند لحظه انگار که هیچ جای دنیا نیستی ؛سکوت و سیاهی مطلق؛هیچی رانمی بینی و فقط هرچند ثانیه نور ماشین هایی که از روبه رو میان چشم هات را میزنه.بعد نور کمرنگی دو طرف تونل را کم کم روشن میکنه و وقتی که بیرون میری انگار بعد از گذشتن از معراجی شبانه دوباره متولد شدی.تصویر سنگهای دیواره ی تونل مبهم و مبهم ترمیشه.نور چراغهای روی سقف روی دیواره تونل پخش شدن و این تصاویر محو من را دوباره به غرقاب خاطرات بچه گی میکشونند.

سرم درد میکرد.(چشم هات را باز کن پسرم؟- افرین ببینمت اسمت چیه؟)(محسن)(از امپول که نمیترسی؟)(نه) (افرین قهرمان). یه لحظه درد تمام بدنم را گرفت.پرستاره یه شکلات بهم داد و رفت.نگاهم را کندم به طرف دیگه ی بیمارستان.چند تا تخت شکسته با پتوهای کهنه و ادمهای زخمی ای که گذاشته بودن روشون.زن و مرد؛پیر و بچه؛همه بودن.جا کم بود و بعضی ها هم رو زمین رو یه پتو دراز کشیده بودن. روتخت کنارم یه دختربچه بود که دستش را گچ گرفته بودن و مرتبا به پدرش میگفت مامان کجاست؟مامانی را میخوام؟پدرش هم مرتبا میگفت باشه باشه بگذار اول خوب بشی بعد میریم پیش مامانی.قیافه ی پدره انگار تندیسی از تمام الام دنیا بود.پشت چشمهاش گود افتاده بود و خطوط پیشانیش تو هم شکسته بودو یک کت رنگ و رو رفته پوشیده بود که به تنش زار میزد.

روز دوم رفته بودم تا از کلمنی که تو راهرو بود اب بخورم که دیدم داره با بابا حرف میزنه. میگفت که مادر دختره و دو تا داداشاش مردن ولی اون اونشب خونه ی عمه اش بوده و واسه همینم زنده مونده.بابا چشمش به من افتاد و بغلم کرد و برد تو اتاق.

اونروز واقعا دلم برای اون دختر سوخت.گچ بزرگ دستش نمی گذاشت که از سرجاش تکون بخوره ،موهای طلایش پر از گرد وخاک بود و چشم های عسلیش رمق پلک زدن نداشت.یه عروسک کوچیک تو دستش بود که مدام اونا ناز میکرد.تمام نگاهش متمرکز عروسک بود و اصلا توجهی به سر و صدای اطرافش نمی کرد و حتی حرف هم نمی زد.فقط بق کرده بود گوشه ی تختش.

گاه و بی گاه از یه گوشه ی بیمارستان صداهای زجر اوری بلند میشد:یه زن که تحمل درد را نداشت- یکی که جمجمه ش شکسته بود- بچه ای که از امپول می ترسید و خوب گاهی اوقات هم یکی میمرد.اونوقت بود که مردم مخصوصا زنها شروع میکردن به جیغ وداد کردن.بابا هم برای اینکه نترسم منو بغل میکرد و میبرد بیرون.(بابا اونایی که میمیرند چی میشن؟)یه نگاهی بهم انداخت و موهام را با دستش مرتب کرد(اونها میرن پیش خدا تو اسمون.(پس حتما پسر شاپور – پدر و مادر رضا و مادر اون دختر کوچیکه الان تو اسمونند.؟)(اره)(از اون بالا دارند ما را می بینند؟)(آره پسرم دارن می بینن)

دیگه چیز زیادی از اون بیمارستان یادم نیست.دیوارهای نمور و گچهای ریخته.سقفش که گاه و بیگاه چکه میکرد، دربهاش که مدام تلق و تلوق میکردند و دختر کوچولویی که رو تخت دراز کشیده بود و عروسکش را نازمیکرد.

 

یه هفته بعد  بابا منو با یه ساک پره خوراکی با دایی که واسه بردنم اومده بود بیمارستان منو فرستاد لوشان تا نزدیک دکتر باشم و مرتب بانداژ سرم را عوض کنم و خودش برگشت ده

 

راننده اتوبوس با یه پلاستیک زیتون میاد داخل ماشین و اونا میگذاره جلوی شیشه .پرده را میزنم کنار.اسمون گرفته.ابرهای سیاه و سفید روشونه کوه جا خوش کردن و بارون نم نم داره رو اسفالت میباره.پایینتر تو دامنه خونه ها لای زیتون ها پناه گرفته ن.باد شاخه ها را بهم می پیچه و مثل شلاق به دیوارهای خونه ها می کوبه.صاحب مغازه کنار خیابون صندلی را میگذاره داخل مغازه،کرکره را میکشه ،یه پلاستیک میگیره روی سرش تا خیس نشه و بعد عرض خیابون را میدوه و میره اونور.دیگه نمی تونم ببینمش.ماشین سرعتش را زیاد میکنه و رودبار چند لحظه بعد پشت سرمونه

بادی که بیرون پنجره میاد ذهنم خسته ام را روی شونه های خودش سوار میکنه و در اولین ساعات بعد از نیمه شب 31خرداد69روی موتور بابام مینشونه.

باد سردی که میوزید  تا عمق استخونهام را میلرزوند.درز پتویی که دورم پیچیده بودن را باز کردم.همه جا تاریک بود.سنگ های ریز و درشت از طرف کوه به سمت جاده قر میخوردن .صدای سقوط سنگ ها و برخورد اونها با درخت های بید و گردوی ته دره واقعا منو ترسونده بود.احساس کردم که موتور به زمین خورد .بابا سرم را گرفت لای دست هاش.تازه تو این لحظه بود که متوجه صخره ی بزرگی شدم که به طرف ما می امد.سنگینی سایه ش را رو صورتم حس کردم و بعد ازمون رد شد و پیچ و تاب خوران در حالی که پشت سرش گرد و خاک زیادی را تو تاریکی هوا کرده بود رفت ته دره و به یکی از درختهای گردو خورد و وایستاد.آروم بلند شدیم.نگاهم را کندم به طرف ده که پشت سرمون بود.چند تا چراغ روشن بود و یه شعله ی بزرگ اتیش؛احتمالا یکی از خونه ها اتیش گرفته بود.تو سکوت شب میشد از اون دور صدای جیغ هایی که از اون فاصله خیلی کمرنگ بود را بشنویم.بابا پتو را پیچید دورم و منو گذاشت رو زین موتور.موتور سرعت گرفت و دوباره شلاق باد را روی تنم حس کردم.

خون آروم آروم از لای موهام به پایین لیز میخورد و روی پتو می چکید.در تمام طول راه چشمهام را بسته بودم و احساس سبکی خاصی میکردم .برای یه لحظه که چشمهام را باز کردم از درز پتو سایه ی شبه ناک مردی را دیدم که داشت میامد به طرفمون.بابا ترمز کرد.صورتش تو تاریکی معلوم نبود.یه چوب دستی دستش بود  و یه کلاه کاموایی کشیده بود روی موهاش.درست از حرفهاش چیزی سر در نیاوردم فقط احساس کردم که میگفت توی ده جلویی فقط اونه که زنده مونده.

چند لحظه بعد از گذشتن از مردی که بعد از این همه سال بیشتر برام شبیه فرشته مرگ به نظر میاد از خونه هایی که دوطرفمون پیدا شد فهمیدم که وارد یه ده شدیم ولی هیچ اثری از حیات تو اون خونه ها نبود.تمام چراغها خاموش بودن.دیوارهای ریخته بعضی از خونه ها تو سیاهی شب ادم را به وحشت می انداخت و بیدها هم آروم اروم داشتند توی باد می لرزیدن.چند تا کوچه را دورزدیم ولی تمام خونه ها همونجوری بود.ساکت و خاموش .دور زدیم به طرف خونه های لب جاده.زردی و سرخی کمرنگ یه اتیش از دور دیده میشد.نزدیک که شدیم دیدیم که ده پانزده نفر دور یه اتیش حلقه زدن و دارن خودشون را گرم می کنند.بابا منو بغل کرد و برد کنار اتیش .قیافه هاشون مضطرب و گنگ به نظر میرسید وترس عمیقی تو چشمهاشون موج میزد.همه شون شوکه شده بودن و بی اختیاربی هیچ هدفی دور اتیش جمع شده بودن و بر و بر همدیگه را نگاه می کردن.شاید حضور در کنار هم به اونها احساس امنیت میداد. هر چند دقیقه یک بار یکیشون به حرف میامد و میگفت راستی فلانی را ندیدی ،خونه اش ریخته بود.بقیه هم یک نگاه به هم می انداختن و دوباره به اتیش خیره می شدن.دیگه چیز زیادی از اون شب یادم نیست ؛اتیش تنم را گرم کرده بود وچشمهام سنگینی میکرد.خلاصه اش این که فرداش بابام منو یه جوری به بیمارستان شهر رسوند

کنار جاده اتوبوس درست رو سه راهی رستم اباد واستاده.این سه راهی خلاصه ی تموم زندگی منه.راه مستقیمی که به طرف جنوب میره.به طرف جنگل های چنار،خوشه زارهای گندم،درخت های گردو خونه های کاهگلی.اخر اون راه گذشته امه و خاطراتی که تموم شدن.جاده ی دوم که به سمت شماله؛به طرف دریا که بزرگترین حماسه ی ذهنه منه،بارون که ملایم ترین ترانه ی احساسمه و شالیزارهای اب گرفته ای که زن های کارگر تا زانو توشون فرو رفتند و سرگرم وجینند و راه سوم که به طرف غرب میره و بعد از دور زدن البرز به سمت دنیای سرشلوغی ای که شاید اینده ی منه سرازیر میشه.

 تو شالیزارهای رستم اباد تا رشت که اتوبوس مثل باد ازشون  میگذره فصل وجینه،بجارها به سبزی میزنه.تو گودی پایین جاده زیر نم نم بارون مردها و زن ها تا زانو تو گل فرو رفتن.و چند تاشون هم تو کلبه های کوچیک گلی که تو مرزهاست از بارون پناه گرفتن.

به پلیس راه که میرسیم.چند تا فروشنده میان تو  (البالو ترش- بستنی- کلوچه-روزنامه)و بعدهم دست از پا درازتر بر میگردن کنار جاده و منتظر یه اتوبوس دیگه میمونن.تو صندلی عقب چند تا جوون که انگار از سربازی دارند میان بلند بلند می خندن.تو صنلی  کنار هم یه زن و مرد جوون که یه بچه ی قنداقه دارند ساکت و اروم دارند به فیلمی که تلویزیون اتوبوس نشون میده نگاه می کنند.

کم کم از دور بعد از کارگاههای صنعتی اطراف شهر قوطی های شهری که اسمش را گذاشتن خونه پیداشون میشه .خونه هایی که هیچ شباهتی به خونه باشکوهی که  ما تو ده داشتیم  ندارن.خونه ما روبلندی بود؛رو یه زمین پلکونی؛یه قسمتش دو طبقه بود و قسمت عقب رو پله ی بالایی زمین بود.شب زلزله مردم دسته دسته از خونه های تو گودی می امدند بالا و مینشستن رو تپه ی کنار خونه مون .تصاویر اون شب همیشه تو ذهنم مبهمند : ( جیغ و داد و یا امیرالمومنین گفتن زنها-گریه و وحشت بچه ها و قیافه ی مضطرب مردها.تصویر بابا که با پا پنجره بغلی خونه را شکست و پتوها را اورد و تند و تند بین مردم پخش کرد.نور کمرنگ فانوس که مامان روی سرم گرفت و یه دفعه جیغ کشید :خون ؛خون!)

اتوبانی که به پایانه وصل میشه خلوته.تو دوطرف خیابون مغازه دارها را می بینم  که زیر سایبون رو صندلی نشستن و دارن به روبه رو نگاه می کنن.پسرها و دخترهایی که حتی زیر بارون هم ولگردی توی خیابون را ترجیح می دن و راننده تاکسی هایی که تو صف دارن رو نوبت جرو بحث می کنند.

 نمی دونم چرا تو طول مسیر خوابم نبرد. این عادت بی خوابی را از بچه گی دارم.اونوقت ها هم همیشه تا نصف شب غرق رویاهای دور و دراز بودم.اون شب داشتم به حرکت یه پشه تو نور کمرنگ چراغ سالن که از پشت شیشه به سقف می تابید نگاه می کردم.صدای پارس سگمون برای یک لحظه هم قطع نمیشد.سکوت سردی که تا اون شب حس نکرده بودم فقط چند ثانیه طول کشید.پنجره یه دفعه افتاد به داخل اتاق-چند صدم ثانیه بعد بابا دستام را گرفته بود و از داخل سالن به طرف بیرون میدوید-گردسوزی که مامابزرگ پدریم بعد فوت پدربزرگ هر شب تو ایوان روشن میکرد از روی صندوق افتاد روفرشها؛بابا دستم را ول کرد تا بره بقیه بچه را از تو اتاق عقبی بیاره .تو فاصله ی دو پلک زدن بقیه از جلو میرفتن و من دستم دست مادربزرگم بود و پشت سرشون.یک دفعه دیدم که همه از پلکان سیمانی بغل خونه که شکسته شده بود دارن میافتند پایین.جیغ کشیدم و بعد از اون تا لحظه ای که تمام ما بیرون رو تپه وایستاده بودیم و مردم گروه گروه میامدن اون بالا چیزی یادم نیست.

بعد زلزله ده تبدیل شد به یه تل خرابه ولی هیچکی اون موقع از اونجا نرفت.هرکی اونجا یه خونه ی خراب شده داشت یه خونه ی تازه تو ده جدید ساخت .و حالا ده تازه بدون اغراق یکی از قشنگ ترین روستاهای استانه.یه روستا با کوچه های منظم و یه جاده ی جداگانه ورودی – خروجی

.البته دیگه  مثل روزهای بچه گیم  خبری از شور و نشاط و سرزندگی تو اون نیست.اونوقتا بدون برق و تلفن و اب یه حسی از زندگی وجود داشت که بعدها انگار با امدن تمام اینها احساس کرد که جایی براش وجو نداره و یکدفعه محو شد.اغلب جوونهای ده مثل من یه روز بارونی که تو مینی بوسهای عبوری یا رو باربند کامیونهایی که اثاثیه زندگیشون را حمل میکردنشسته بودن ناخوداگاه این فکر از ذهنشون عبور کرد که بارون خونه هاشون را از توی ده میشوره و خونه های محو شده چند ده یا چند صد کیلومتر اونطرفتر ظاهر میشن و شهرهای کوچیک و بزرگ را به وجود میارن.به نظر من زلزله اصلی وقتی بود که بعد سال 69تکنولوژی نیم بندی که به روستاها امد زیر گوش مردم خوند که اینها تازه بخش کوچیکی از رفاهیه که میتونند داشته باشند و اینجوری بود که ایندفعه خونه های دلشون خراب شد و روستا را با تمام کوچه های قشنگ و خاطرات دور ودرازش و با میراث رنج هاش که به اونها رسیده بود رها کردن و به شهرهای دوردست رفتن.

 

یه روز توی شهر رشت که به نظر من یکی از همون شهرهاییه که یه دفعه تو یه بعدازظهر بارونی با تموم خونه ها و ادمهاش روی زمین ظاهر شدن،اسم یه نمایشگاه توجه م را به خودش جلب کرد:(خاطره ی ویرانی).بین عکس ها و نقش ها و ساخته هایی که همشون یاداور اون شب سرد خرداد 69بود یه عروسک رنگ و رو باخته کهنه یکدفعه مهار ذهنم را کشید و اون را با شتاب از پس تمام این سالهای گذشته به روزی در هفت سالگیم برد.روزی که دخترکوچولویی با موهای طلایی و دست گچ گرفته داشت با اون عروسک در روی تخت بیمارستان بازی میکرد.نمی دونم که چرا در بین برزخ اینهمه تصاویری که این سالها به ذهنم ریخته شده بود شکل خاص اون عروسک را بعد از17سال یادم بود.از افرادی که اونور غرفه بودن سوال کردم که اون عروسک مال کیه .دختری که چند لحظه بعد از صدا زدنش از انباری ته غرفه پیداش شد در اون لحظه مطمئنا هیچ تصوری از ذهن رویازده ی  ادم مبهوتی که در روبه روش ایستاده بود نداشت.هرچند که این ماجرا برای اون دختر جالب بود ولی ابدا شکلی ارمانی نداشت و به علاوه تقدیر محتومی که باعث شده اون عروسک بعداز اون همه سال وسیله دیدار ما باشه به نظرش فلسفه بافی میامد.چند روز بعد با بسته شدن نمایشگاه  اون دختر بدون هیچ نشانه گذاری ای محو شد.نمی دونم شاید به یکی از صدها ده منطقه امون رفت و شاید به یکی از هزاران شهر کشور.تنها چیزی که مهمه  اینه که دیگه هیچوقت نمیشه چیزی که غیب شده را پیدا کرد- ابدا نخواهم فهمید که ایا اون دوست داشت در نزدیکی مادر و برادرهای فوت کرده اش در دهش بمونه و یا اینکه از اون حادثه ی شوم فرار کرده و به دوردست ها رفته-ابدا نخواهم فهمید که ایا من براش  به اینه ی دقی در برابر گذشته تبدیل شده بودم ویا اینکه بخشی از یک خاطره و زمان پاک شده بودم.تمام این فکرهای پریشان و بی قراری ها و نشناختن ها - ندونستن ها و درهم امیختن های زمانی  که من وبعضی دوستای قدیمیم  دراین سالها دچارش شدیم شاید برای اینه که ما میراث دار یک زلزله ایم – یک ویرانی- و مدام در طول زمان پس لرزه های اون را در درون دلمون احساس می کنیم. در لحظه ای که اروم چشمهامون در حال خواب رفتنه – در لحظه ای که تو اسانسور از ساختمونهای ریز و درشت بالا و پایین میریم و لحظه ای که مشغول تایپ کردن یک داستانیم مدام احساس می کنیم که انگار باید از زلزله ای که همین الان خواهد اومد فرار کنیم . احساس می کنیم که شاید موجودی باشیم برای خلق یک جهان بدون لرزش و یا انسانی که دچار مالیخولیای رنج کشیدن شده .احساس می کنیم که شاید یک روز بارانی که با کیف دستیمون تند و تند در خیابانهای شهر راه میریم با شنیده شدن اولین زنگ ساعت میدون شهرداری محو بشیم و دیگه هیچوقت در هیچ شهر و ده دور ونزدیکی ظاهر نشیم.  

 

لینک
دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٧ - میلاد اصغرزاده

   سه زنگ اخر به تلفن همراه   

اخرین زنگ بیست دقیقه بعد خورد و قبل از انکه کسی جواب بدهد قطع شد.پشت خط دختری بود که میخواست درباره علت تاخیرش از او سوال کند .یک ربع تمام در کنار کیوسک مطبوعاتی رو به روی پارک در زیر باران شدید منتظرش بود.البته این برایش چیز غیر عادی ای نبود و بارها و بارها درانتظاردیدن او از اسفالت زیرپایش جنگل سبز شده بود.با خودش فکر کرد که غرور دخترانه اش جریحه دار شده و امروز حتما او را به قطع رابطه در صورت ادامه این جور برخوردهایش تهدید خواهد کرد.البته نه اینکه به این تندی بگوید .در هر صورت او پسر خوش تیپی بود و در این دوره و زمانه شانس اینکه دختری بتواند پسری را با شرایط معمول برای زندگی به دام!بیندازد زیاد نیست .بهتر است که از او گلایه ای دخترانه بکند تا یک تهدید قلندرانه ،چند ثانیه نگذشت که از این فکرش بدش امد .او بیست وپنج سال داشت و تا به حا ل در زندگی تمام شور و شوقش صحبت کردن تلفنی با پسرها و قرار گذاشتن با انها بود . هرچه فکر کرد یادش نیامد که برای پسری بیشتر از یک کافی شاپ رفتن و در پارک دور زدن ارزش داشته باشد .همیشه سعی میکرد که پیش انها خودش را ادم صادق و باگذشتی نشان بدهد و طوری برخورد کند که انها فکر کنند دختر کاملی برای زندگیست ولی در همان مدت صحبتش با انها چند زنگ به تلفن هایشان میخورد که اگر کر هم بود متوجه میشد دخترهای پشت خط هم مثل او ادم های بخت برگشته ای هستند که در سر قرار منتظرند .حالا هم مطمئنا دلیل تاخیر ان پسر یکی دیگر از ان دخترهاست که باید او طوری انها را بپیچاند و به سراغ او بیاید .نمی دانست چند دقیقه گذشته ولی خیس باران شده بود ؛کیوسک دار پشت سرش بسته بود و تا جایی که چشمم کار میکرد از انتهای دور خیابان هیچ تاکسی ای به طرفش نمیامد و حتی یک نفر هم در خیابان نبود.دستمالش را از جیبش دراورد تا دران فین کند ولی دستمالش هم خیس اب شده بود.برای لحظه ای بغض گلویش را گرفت ؛بی اختیار صفحه اس ام اس را باز کرد و نوشت:دیگه همه چی تموم شد. برو به جهنم .

 

زننده زنگ دوم یک مرد ناشناس بود.او دراین چند سال بیشتر از هر دزد دیگری تلفن همراه دزدیده بود .ایستگاههای مترو و اتوبوس و فروشگاهها پاتوق دایمی او بود .بعد از کش رفتن گوشی سریع خود را به گوشه خلوتی میرساند و شماره شانسی ای را میگرفت .بیشتر افراد پشت خط مثل برخوردی که با مزاحم ها داشتند گوشی او را قطع میکردند و تنها ادمهایی که بعد از سلام و عرض ادب محترمانه اش چند لحظه ای قبل از قطع گوش میدادند متوجه روحیات پریشان او میشدند . حرفهایش معمولا با سلام و احوالپرسی محترمانه ای شروع میشد و بعد با خواهش برای قطع نکردن و اینکه او به صورت تصادفی شماره انها را گرفته درخواست میکرد تا به سوالهای او جواب دهند .سوالهایش معمولا شکل و لحنی اینگونه داشت:مثلا (نظر شما راجع به زندگی چیه)(شما راجع به عشق چی فکر می کنید )(شما از مرگ نمی ترسید)و حرفهای دیگری از این قبیل.جواب ادمهای پشت خط فرق میکرد .بعضی از جوانها برایش موسیقی رپ گذاشتند. بعضی ها به او فحش و بد و بیراه میدادند و گاهی اوقات هم پیش میامد که کسی سر حرف را برایش باز میکرد و شروع به درد و دل میکرد.بعضی وقتها پیرمردی از تجربه عاشقانه اش در جوانی برایش میگفت و البته اضافه میکرد که همسرش هیچ خبری ازاین موضوع ندارد. گاهی اوقات مرد میانسالی محترمانه سعی میکرد با او در مورد مشکلی که روحی و روانی تشخیص داده بود حرف بزند و میگفت حاضر است به اودر درمانش کمک کند و حتی چند بار هم پیش امده بود که زنی از پش خط گفته بود حاضر است همین امروز او را ببیند .یک بار وقتی زنی به او این حرف را زد گوشی را قطع کرد و سرش را روی شیشه کتابفروشی گذاشت و های های گریه سر داد .چند ثانیه طول نکشید که به خودش امد و احساس کرد تمام شهر تهران از پشت شیشه کتابفروشی به او زل زده اند و با انگشت به او اشاره میکنند .سرش را ارام بلند کرد و از پشت شیشه به پیاده رو نگاه کرد. در نهایت تعجب دید که درهای و هوی پیاده رو و خیابان انقلاب هیچ کس به او نگاه نمی کند و همه با کیف های در دستشان با سرهای پایین مثل سوسک ها این طرف وان طرف میروند . معمولا او بعد از نصف روز گوشی دزدیده شده را در سطل اشغالی می انداخت و یک روز طول می کشید تا گوشی دیگری بدزد .مشتری ای که رو به روی پیرمرد 60ساله اتو کشیده صاحب کتابفروشی ایستاده بود منتظر بود که تماسش تمام شود ولی انگارطرف پیرمرد گوشی را برنداشت .او درست دوازده دقیقه بعد تماس گرفته بود .وقتی کسی مثل این تماس به گوشی جواب نمیداد ان را قطع میکرد و بدون اینکه خاطره ای از صدایش داشته باشد بدون فوت وقت شماره تصادفی بعدی را میگرفت.

اولین زنگ را مادرش زده بود .چیزی در حدود یک دقیقه بعد .مادرش میخواست بگوید که امشب خودش را زودتر به خانه برساند و مطمئن بود که او یادش نیست چه چیزی در انتظارش خواهد بود.امروز روز تولدش بود.دوست های او از پالتو پوش های انجمن شعر و داستان ؛همکلاسی های دوران ابتدایی و همبازی های تیم فوتبال همه با کلاه های بوقی و حالت های خنده دارشان در تاریکی اتاق کمین کرده بودند تا در را باز کند و به رویش بریزند .مادرش میخواست امشب خبر دیگری هم به دوستهایش بدهد . چند روز قبل پسرش بریده بریده و با خجالت از دختری حرف زده بود که با همه فرق دارد و خیلی باگذشت است و به درد زندگی میخورد . با خودش تصور کرد که با اعلان خبر خواستگاری پسرش دوستهایش کله او را در کیک توت فرنگی خواهند کرد و بدون اینکه حسابی او را بچابند از خانه نخواهند رفت .البته مادرش هیچوقت حوصله دوستهای پر سر و صدای او را نداشت .همیشه بعد از رفتن انها سردرد میگرفت ؛انقدرکه تا صبح چند بار سرش را با یخ سرد میکرد ومدام به دیوار و دسته تخت می کوبید . البته هیچوقت این موضوع را به روی پسرش نیاورده بود.او همیشه فکر میکرد که زندگی یعنی اینکه به کسی یا جایی تعلق داشته باشی و حالا خیلی خوشحال بود که پسرجوانش سرحا ل و شاداب زندگی میکند و مدام مشغول فعالیت های مختلف است . اگر روزی پیش میامد که احساس میکرد پسرش از چیزی ناراحت است انگار زندگی در درون خودش هم متوقف میشد و وقتی شادابی و فعالیت او را می دید بی اختیار احساس میکرد که زندگی در او جریان دارد و او هم باید شاد و با طراوت باشد .زنگ اول یک دقیقه مدام به صدا درامد ولی کسی گوشی را برنداشت .یک نفر هم که به سمت گوشی امد تا ان را بردارد ادمهای پشت سرش گفتند ولش کن ،الان میخوای چی جواب بدی . از دورتر صدای اژیر امبولانس می امد و پلیس موتورسواری که در محل حاضر بود با بی سیمش حرف میزد .پنجاه شصت نفری دور ماشین مچاله شده ای که پلیس به ان تکیه داده بود جمع شده بودند .پلیس بی سیمش را جمع کرد و با لهجه غلیظش رو به انها گفت:خانمها ،اقایان برید عقب تر شهر فرنگ نیست که برید عقب . تا رسیدن امبولانس و چک کردن پسر توسط دکتر و تایید مرگ تا کشیدن پارچه سفید بر رویش و گذاشتن او در امبولانس دو بار دیگر هم گوشی اش زنگ خورد ولی هیچ کس نه پلیس نه متصدیان امبولانس و نه جمعیت جرات برداشتن ان را نداشتند .برای لحظه ای احساس کرد که سبکترشده است و بی اختیار به سمت بالا میرود . از اینکه شبیه بادکنک به هوا میرود خنده اش گرفت.از دستش وشگونی گرفت تا  به واقعی بودن ماجرا پی ببرد ولی نگاهش به انگشت هایش نبود که از وسط دست دیگرش گذشتند! .حالا دیگر از ارتفاع پنج متری داشت به ادمها و بدن پلاسیده و ماشین خرد شده اش نگاه میکرد.در تمام زندگی فکرش مدام مشغول چیزهای مختلف بود ولی حالا بدون اینکه ابدا به مغزش فشار بیاورد انگار تمام ادمهای دنیا را وتمام غم ها و شادی های گذشته و اینده انها را میدید ،به وضوح عطر گلهای سرخ و زرد گلفروشی کنار خیابان را حس میکرد و مزه بستنی ای که پسر بچه پنج ساله ای درانطرف خیابان می لیسید زیر زبانش بود؛مادرش با قیافه ای شکسته در گوشه خاک خورده یک خانه سالمندان و بر روی یک ویلچر به روشنی در جلوی چشم هایش بود و او روبه رویش وایستاده بود و دستهای چروک خورده اش را نوازش میکرد(البته این حس را مادرش ده سال بعد از مرگ پسرش تجربه میکرد!).از تصور قیافه های ماسیده دوستانش بعد از این همه شلنگ تخته دراخر شب به شدت خنده اش گرفت و ازاینکه دختر مورد علاقه اش به طور کاملا تصادفی وارث یک کتابفروشی از عموی پیرش در خیابان انقلاب خواهد شد و با پسر خوبی ازدواج خواهد کرد خوشحال بود .حالا زمان صفر بود .امبولانس اژیر کشان در خیابانهای شهر گم شده بود پلیس دور ماشین باندی کشیده بود و جمعیت پراکنده شده بودند .حالا دیگر او تنها بود ؛تنهای تنها .چه قدر روزهای بارانی را دوست داشت.    

لینک
جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸٧ - میلاد اصغرزاده

   نمره ی درس تاریخ   

اخر زنگ بود .اقای جاویدان داشت تک تک ورقه ی بچه ها را میداد .این یکی را دیگه مطمئن بودم که بیست میشم .تا حالا بقیه را بیست گرفته بودم و اگه این یکی را هم بیست میگرفتم دیگه همه چی تموم بود.قلبم داشت تند وتند میزد .حمیدی :14سعید زاده 18احمدی:20جمشید پور:بله اقا 18.اصغری 20 .یه دفعه کلاس شروع کرد به چرخیدن دور سرم ؛ بی اختیار نشستم روی نیمکت ،بدنم شل شده بود وصدای سرو صدای بچه ها تو گوشم گنگ و درهم شنیده میشد نشسته بودم ورقه را گرفته بودم تو دستم ولی حتی توانایی نگاه کردنش را هم نداشتم .زنگ خورد و بچه ها با سرو صدای زیاد از کلاس بیرون رفتند .به خودم که امدم دیدم که هیچکی تو کلاس نیست .نگاهم افتاد به ورقه و یکدفعه مثل جن زده ها شروع کردم به چک کردن سوالها ،. تو صفحه ی اول همه را درست نوشته بودم جز یه سوال که جلوش نوشته بودم پشت صفحه .صفحه را برگشتوندم .خدای من اصلا اون جواب را ندیده بود .سریع ورقه را برداشتم و رفتم به سمت دفتر در بسته بود و عباسپور شاگرد تنبل کلاس پشت در وایستاده بود.اون شده بود 9 و مثل همیشه اعتراض داشت .در باز شد وابدارچی مدرسه اومد بیرون .اصغری از زیر بغلش خودش را انداخت توی دفتر .تودفتر تمام معلم ها جمع بودند و من روم نمی شد برم تو .یه دفعه دیدم صدای داد وبیداد اقای جاویدان بلند شد:برو بیرون ،گفتم برو بیرون احمق بیشعور ،میخواستی درس بخونی،حتی اگه بیست وپنج صدم هم میخواستی بهت نمی دادم ،برو بیرون .عباسپور در حالی که یه چشش گریه بود و یه چشش هم خنده ای که از ذات مارمولکش نشئت میگرفت اومد بیرون .در را باز گذاشت و من تو چهارچوب در رو به روی معلم ها و مدیر قرار گرفتم .تمامشون به من زل زده بودند .اقای جاویدان با همون لهجه ی غلیظ و صدای بلندش گفت تو دیگه چی میخوای جمشید پور .اب دهنم را قورت دادم و دستم را بردم بالا می بخشید اعتراض نمره دارم.صورتش که از فرط عصبانیت به سرخی میزد کاملا مثل لبو شد :برو بیرون . من تمام ورقه ها را نگاه کردم اعتراض وارد نیست .میخواستی درس بخونی .معلم ها با سبیل های نامرتب و عینک های فریم گنده شون دور تا دور دفتر نشسته بوند و خودشون را تو کت های رنگ و رو رفته شون جابه جا میکردند .مدیر داشت به کاغذهای روی میز نگاه میکرد و سعی میکرد خودش را بی تفاوت نشون بده و اقای جاویدان بغلش پشت میز کناری سرپا وایستاده بود .اقای جاویدان نزدیک شصت سال داشت .موهای جلوی سرش ریخته بود یه عینک فریم گنده میزد و ابروهای پرپشتش هم همیشه بالای عینکش بود ،شکم گنده اش همیشه بالای کمربندش بود و کت قهوه ای رنگ و رو رفته اش هم هیچوقت نمیتونست اون را مخفی کنه ،همیشه یه عصا تو دست راستش میگرفت و تو خیابون با ابهت شاهان و اشراف زادگان قدیمی راه میرفت طوری که همیشه خط دیدش مستقیم بود و فکر میکنم که خیلی کم پیش می امد گردنش را کج و راست کنه یا زیر پاش را نگاه کنه ،لهجه ی غلیظ اذربایجانی هم داشت که وقت عصبانیت جذبه طنز امیزی به اون میداد . یه دقیقه گذشته بود و من همینطوری تو چهار چوب در وایستاده بودم .دوباره داد زد جمشید پور مگه نگفتم برو اعتراضت وارد نسیت .گفتم ولی اخه اقا اشتباه کردید جمله ام تموم نشده بود که از پشت میز اومد اینور و به سمت در هجوم اورد .دستم را گرفتم و منو کشید بیرون و در اتاق را هم محکم پشت سرش بست .قبل از اینکه بتونم چیزی بگم ورقه ام را گرفت و چهار جرش کرد و یکی هم محکم خوابوند زیر گوشم و گفت اینم جواب اعتراضت .بعدش هم برگشت و رفت تو دفتر .گوشم داشت زنگ میزد و اشک تو چشمم جمع شده بود .چند تا از دانش اموزها که اونور راهرو وایستاده بودند داشتند نگاهم میکردند .من بچه ی خجالتی  ای بودم .تکه های ورقه هام را از روی زمین جمع کردم و رفتم بیرون مدرسه. زنگ اخر بود و باید میرفتم خونه ولی دل خونه رفتن را هم نداشتم.ثلث قبل که معدلم بیست نیامد وشاگرد اول نشدم بابام تا دو هفته باهام صحبت نکرد.اون فکر میکرد که من نابغه به دنیا اومدم و حتما باید بشم اقای دکتر .اصلا تحمل این موضوع را که تو کلاس های راهنمایی نتونم یه درس را بیست بگیرم نداشت و واسه ی همین احساس ناراحتی اون بود که باید کتاب های ساده ام را ده بار و بعضی وقتها تا بیست بار دوره میکردم.بابام هم مثل اقای جاویدان دست بزن داشت ولی تنها دفعه هایی که دستش روم بلند میشد برای درسم بود.هیچوقت از اینکه توی کوچه دعوا میکردم و زیر چشمم بادمجان میکاشتند ناراحت نمیشد و همیشه میگفت دعوا و کتک واسه مرده وحتی شاید از این موضوع خوشحال هم میشد .اون فکر میکرد که پسر اقای رستم جمشید پور یعنی سهراب جمشید پور باید در اینده یه ادم قد بلند چهارشونه با کت و شلوار سفید و یه گوشی دکتر ها دور گردنش باشه .اون روز تو طول راه خونه تا مدرسه در حالی که گوشم به شدت سوت می کشید و با دستم اون را محکم گرفته بودم مدام به این فکر میکردم که چه سرنوشتی در خونه در انتظارم خواهد بود .تو پارک سر راه خونه یک کم نشستم تا وقت بگذره و دیر تر به خونه برسم ولی فایده ای نداشت چون در اون صورت باید برای دیر رسیدنم هم مواخذه میشدم .هنوز انگشتم را از روی زنگ خونه بر نداشته بودم که در باز شد .بابام زیر اون یکی گوشم را هم قرمز کرد .

امسال تو نمایشگاه نقاشیم رو به روی تابلویی که از معلم تاریخ دوران راهنمایی م کشیده بودم پیرمرد نحیفی را دیدم که به عصاش تکیه داده بود و به اون زل زده بود .نمایشگاه شلوغ بود و من کمی فاصله م از اون زیاد بود ولی یک کم که دقت کردم دیدم که پیرمرد در حال اشک ریختنه .به سرعت از لای جمعیت رد شدم و خودم را به اون رسوندم.تابلویی که بهش نگاه میکرد مرد میانسالی را نشون میداد با ابروهای پر پشت و نگاهی از بالا با گونه های تراشیده و نگاهی پر از غرور .دستم را گذاشتم روی شونه های پیرمرد .برگشت به طرفم گونه های پرچین و افتاده ای داشت و دندون های مصنوعیش صورتش را به داخل کشیده بود ابروهای پرپشتی داشت که کاملا سفید و در هم شده بود و از پشت عینک ته استکانیش برق کمرنگ چشمهاش یاداور خاطره ی دوری از گذشته بود .نمیدونم  که به نقاشیم نمره ی بیست میداد یا نه ؟

لینک
چهارشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٧ - میلاد اصغرزاده

   سقوط(سفیدی)   

سفیدی بود و سفیدی.عطر سکوت همه جا پخش شده بود .احساس میکردم که دارم سبک میشم.سبک و بازهم سبکتر.انگار که دارم تو یه پیست خالی اسکی به جلو اسکی میکنم.درخت ها تند و تند از دوطرفم رد میشدند.نور خورشید مستقیم به برفها می تابید و هر چه جلوتر می رفتم بیشتر چشمهام رو میزد.مجبور شدم چشمهام رو ببندم.برای یک لحظه فکر کردم که از یک ارتفاع به هوا پریدم.وقتی زمین خوردم زانوهام شدیداً درد گرفت.صداهای مبهمی تو اطرافم شروع شد و بعد از چند لحظه به حد انفجار رسید؛یه چیزی مثل تشویق تماشاچی ها؛صداهای شلوغ و درهمی که انگار از خوشحالی تو پوست خودشون نمی گنجیدند.هنوز همه جا تاریک بود.یکدفعه صداها شروع کردن به کم شدن؛کم و بازهم کمتر؛تا جایی که از بلندترین فریاد هم هیچ نشونی باقی نموند و دوباره همه جا ساکت شد.اونقدر ساکت که انگار هیچکی غیر از من توی این دنیا نیست .سعی کردم چشمهام را باز کنم.پلک هام قدرت تکون خوردن نداشتند.اولین چیزی که به چشمهام اومد چمنهای حیات همسایه بود و بعد مرغهای همسایه که کمی اونورتر وایستاده بودند و با حالتی عجیب به من زل زده بودند.کم کم صدای تق تق چکشها به گوشم می رسید.یه چیز خنکی به صورتم پاشیدند .تازه احساس درد کردم و دستم را گذاشتم روی صورتم.صحنه ها خیلی زود از جلوی چشمم دویدند:

هندونه ها چه رنگ و ابی هم داشتند ،حتماًخیلی شیرین بودند. از نردبون رفتم بالاو گذاشتمشون نزدیک کارگرهامون. داشتند طبقه ی دوم را میساختند.مش سفر گفت اخ دمت گرم،الان وقتش بود.نشست رو یه بلوک وسینی چایی ها را که خالی بودند از جلوش گذاشت کنار.اردوان کلاهش را برداشت و نشست و شروع کردن به باد زدن خودش.بهروز لب دیوار نشسته بود و بابا و مامان هم توی حیاط داشتند گلهای باغچه را هرس میکردند.عقب عقب رفتم کنار بهروز و رو به مش سفر به هندونه ها اشاره کردم و گفتم خوردن داره ها.نشستم کنار بهروز ؛یه دفعه احساس کردم که زیرم خالی شد .خم شدم به طرف پشت ؛تو هوا معلق بودم؛خورشید درست توی چشمهام بود و به سفیدی میزد؛بهروز برگشته بود و منو نگاه میکرد .وقتی خوردم زمین برای یه لحظه درد شدیدی را احساس کردم ولی بعد کم کم سبک شدم.بعد خوردن به زمین چشمهام برای یه ثانیه بازشد .بهروز واردوان تو هوا بودن ولی مش سفر با اون شکم گنده ش جرات پایین پریدن نداشت.برای یه لحظه خنده م گرفت .صدای چکش ها کمتر و کمتر میشد .خورشید بازهم چشمهام رو زد.همه جا سفید شده بود .احساس سبکی میکردم و یه سکوت لذت بخش اطرافم بود که اصلا دلم نمی خواست اون را ترک کنم .چند لحظه بعد صداهای گنگ تشویق تماشاچی ها همه جا پیچید ،یه جورایی دلم میخواست برم سمت صدا ها ولی اب خنکی که روصورتم ریختند به سرعت مثل یه صحنه (بک)منو از توی یه تونل نور به عقب کشید.

سه ماه بعد تقریبا ساختمون خونه مون تموم شده بود.فقط مونده بود انتن تلویزیون که رفته بودم رو سقف درستش کنم.از پایین مدام داد میزدند صاف شد،نه دوباره خراب شد،حالا برفکیه،بازم بچرخون.یه دفعه یاد صحنه ی سقوطم اوفتادم.انتن را ول کردم و اهسته اهسته رفتم به طرف لبه ی بام در حالی که داشتند از پایین داد میزدند حالا بهتر شد ،فقط کانال سه خرابه!.رسیدم به لبه ی بام خدای من چقدر بلند بود .فکر نکنم هیچوقت بتونم رکورد قبلی سقوط ازادم را بشکنم.وقتی یاد قیافه ی مشت سفر تو اون لحظه اوفتادم خنده م گرفت.بیچاره با اون شکم گنده اش نه میتونست بپره و نه میتونست وایسه اون بالا و نگاه کنه.تصاویر اون روز برای چندمین بار از جلوی ذهنم رد شد،قیافه ی مشت سفر،پرش اخوان و بهروز،مرغهای همسایه،خورشید که مثل یه توپ گنده ی سفید بودو صداهای مبهمی که از یه سمت نامعلوم میامد .نمی دونم چطور بعد از این همه مدت اون صدا ها برام ناگهان  وضوح بیشتری پیدا کرد.صداها همش یه چیز می گفتند ؛یه چیز اشنا،یه چیزی شبیه به اسم من ،اره حتما ًاسم من بود ،اونا مدام منو صدا میزدند ،همش میگفتند وحید وحید وحید .انگار اون صداها خیلی دلشون نمی خواست من را ترک کنند ولی یه نیروی ناشناس اونها را دور و دورتر میکرد.دوباره یه نگاه به پایین دیوار تو چمنها انداختم.دونه های هندونه را هنوز میشد تک وتوک تو چمنها دید و یه چنگال استیل که کاملا زنگ زده بود.هنوز هم حسرت مزه ی هندونه های اون روز زیر لبم بود

لینک
دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٧ - میلاد اصغرزاده

   ماهی عید سال بعد   

ماهی عید سال بعد

(تقدیم به خاطره ی ناتمام یک ماهی مرده)

 

 

1

دو تا بودند.قرمزوسفید.قرمز درازتر  بود و سفید دور چشمهاش قرمز.انگاریه عروس سفید پوش که دور چشمهاش را ارایش کرده.نمی دونم برای چی اینقدر بی حال بودند پلاستیک را تکو ن دادم ولی جوم نخوردند.به فروشنده که با ملاقه اش داشت تشتشون را بهم می زد گفتم اقا نمیشه عوضشون کنی.اینا که به عید نمیرسند.با انگشتش به پلاستیک زد وگفت خوبند دیگه میخوای چکار نباید که واست برقصند دو روز عیده. داشت باران می اومد و فکر کردم که اگر زودتر راه نیفتم مثل ماهی ها خیس اب می شم.

تو اتوبوس شلوغ بود و من پلاستیکشون را گرفته بودم بالا تا نترکه ولی موقع پیاده شدن نوک چتر یکی گرفت بهش وسوراخ شد.تا خونه یه نفس دویدم وانداختمشون توی تنگ. هنوز زنده بودند.وقتی در تنگ را بستم وگذاشتم کنار سبزه ها برای اولین بار تکون خوردن و یه دور تو تنگ زدن.شاید میخواستند بگن بابت زندگیمون ممنون

 

2

چهار روز به عید مونده بود .یه برف نازک باریده بود وزمین را مخملی کرده بود . بچه ها از خوشحالی تو پوست خودشون نمی گنجیدن رفته بودن تو حیاط و داشتن با گلوله برفی دنبال هم می کردند . تماشای اونا برای لحظاتی منو به سالهای بچه گیم توی ده برد ولی بلافاصله صدای زنگ تلفن بلند شد.از بیمارستان بود .زنی که پشت خط بود گفت که حال بابابزرگ خوب نیست و باید هر چه زودتر بریم پیشش.سریع مینا وشوهرش را از خواب بیدار کردم و گفتم وقت ملاقات نیم ساعت دیگه است زودتر باید راه بیفتیم .برگشتم سمت شیشه که بچه ها را از توی حیاط صدا بزنم .داشتند ادم برفی درست میکردند . درست نبود که اونا برند بیمارستان .اونم تو این وضعیت .به مینا گفتم که تو وایستا پیششون ولی گفت که میخواد بره واگه ممکنه من پیششون وایستم .مغزم قفل شده بود.از یه طرف مینا وسینا هنوز از تلفنی که از بیمارستان شده بود خبر نداشتند و از طرف دیگه خودم هم می ترسیدم که برم .اخر سر هم بدون اینکه جریان را بهشون بگم رفتند و بچه ها را گذاشتند پیش من .بچه ها را که اوردم توی اتاق ودر را از پشت قفل کردم شروع کردن به نق ونوق کردن منم که حوصله نداشتم یه کف دست به هر کدومشون زدم.اشکاشون که در اومد پشیمان شدم و سریع بغلشون کردم . نگرانی بابابزرگ و گریه اونها منو هم به گریه انداخت.نگام که بهشون افتاد دیدم با حالتی بهت زده بهم زل زدن  .

تمام مدت نگاهم به تلفن بود ولی صدای کلید در زودتر از زنگ تلفن امد .مینا در را باز کرد .صورتش مثل گچ شده بود .تو همون حالت یک کم به من و بچه ها که صورتمون خیس گریه بود نگاه کرد و بعد با دست اشاره کرد که بچه ها برند پیشش .بچه ها که بغلش کردن بغضش ترکید سینا سریع از پشت اومد و بچه ها را از بغلش گرفت و بردشون بیرون در حالی که مدام داد میزدن ما مامانو میخوایم .مامان چرا گریه میکنه .حالا دیگه نمیخواستن برند بیرون . سینا که در را بست مینا نا خوداگاه همون دم در روی زمین نشست .منم بدون اینکه بتونم چیزی بگم رفتم سمت پنجره .

ده دقیقه بعد سینا بچه ها را اروم کرده بود و داشت براشون ادم برفی درست میکرد .ناخوداگاه اولین جملاتی که از دهنم بیرون اومد این بود :(بیچاره پیرمرد نمی دونست که اینقدر زود اتفاق می افته .به دکتر گفته بود که اگه میشه  عید چند روز مرخصش کنه .نمی خواد نوه هاش عیدشون را تو بیمارستان بگذرونند)

 

3

اولین کاری که کردم دور ریختن سبزی عید و نقل شیرینی ها بود میخواستم ماهی ها را هم با اب بریزم بیرون که دلم نیامد .گذاشتمشون زیر یخچال تا دیده نشند . مینا و شوهرش تا اخر تعطیلات پیش من موندن. کارمون شده بود تو این ایام پاسخ دادن به تلفن های تسلیت اشناها وفامیل های دور.فامیل نزدیکی که نداشتیم .نمی دونم شاید هم اینطوری بهتر شد وگرنه عید اونها هم سیاه میشد .گاهی اوقات بچه ها را بر می داشتم و می بردم پارک سر کوچه واین تنها چیزی بود که باعث میشد پام را از خونه بگذارم بیرون .بقیه وقت را که توی خونه بودیم بدون اینکه کسی چیزی بگه مدتها به تلویزیون مات می شدیم در حالی که هیچکدوممون حتی کانال های اون را عوض نمی کردیم .روز اخری مینا بغلم کرد وگریه کرد .گفت داداشی مواظب خودت باش . گرچه میرم ولی دلم پیش تویه .دیگه هیچی نگفت .شاید هم وقتش نبود که حرف دلخوشکنکی واسه ی تسلی من بگه .بچه ها را دیوانه وار بوسیدم و واسه ی اولین بار سینا را هم بغل کردم .در را که بستند برای یه لحظه احساس کردم که هیچی و هیچکی توی دنیا نیست وتوی خلاء وایستادم  .تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که چند تا قرص بخورم وبخوابم

 

4

چشمهام را با زور باز کردم ساعت چهار وسی دقیقه بود .نمی دونستم چهارو سی دقیقه غروبه یا صبح .چشمهام را با دستهام مالیدم .تمام بدنم خشک شده بود.انگار همه جا تاریک بود . تازه فهمیدم که چهار ونیم صبحه ولی نمی دونستم که چند شنبه است و چند روزه که خوابم با زور روی مبل نیم خیز بلند شدم و کلید برق را زدم .اتاق داشت دور سرم می چرخید اومدم روی پام بلند شم که محکم افتادم زمین و سرم گرفت به گوشه ی میز.خدای من چقدر درد گرفت .پاهای لعنتیم خشک شده بودند.از بچه گی عادت داشتم که توی خواب کوچکترین تکونی نمی خوردم و واسه همین بعضی وقتها که از خواب بلند میشدم بدنم خشک خشک بود. ضربه ای که به سرم خورد حداقل تونسته بود منو از حالت گنگی در بیاره.چند دقیقه تو همون حالت کنار مبل نشستم و ناخوداگاه وقایعی که تو این چند روز بر من گذشته بود را مرور کردم.به شدت گشنه ام بود .بلند شدم ورفتم سمت یخچال هیچی جز اب خوردن و یه نصفه لیوان ماست نبود . برش داشتم وبا چیپس نصفه ای که سر یخچال بود شروع کردم به خوردنش .بیرون انگار داشت برف می امد .پرده را زدم کنار.چه برفی هم، تند وتند داشت می بارید .تو تاریکی معلوم نبود که چقدر زمین نشسته بود. بی این که هدف خاصی داشته باشم شال وکلاه کردم راه افتادم بیرون .اصلا احساس سرما نمی کردم.برف تو کوچه را پوشونده بود و تمام چراغها خاموش بودند .اونقدر خاموش که انگار همیشه شب بوده.نمی دونم شاید هم تبدیل به همون مرد افسانه ای شده بودم که یه روز صبح از خواب بلند میشه و میبینه که هیچکی توی شهرش نیست ولی فکر احمقانه ام چند ثانیه بیشتر طول نکشید چون نونوایی سنگک سر کوچه باز بود . اردبیلی ها ی توی اون همیشه اولین کسایی بودند که توی محل بیدار می شدند .مسلماً هیچ صفی در کار نبود .شاطر ازم سوال کردم چند تا ومن با انگشت اشاره کردم دو تا .فقط وقتی که تو خونه سفره ی صبحانه را باز کردم یادم اومد که یه نون اضافه گرفتم چون دیگه بابابزرگی وجود نداشت .واسه ی یه لحظه بغض دوید ته گلوم .ولی سعی کردم که خودم را کنترل کنم .دیگه چیزی از گلوم پایین نمی رفت. تو لحظاتی که به بابا بزرگ فکر می کردم یکی از نونها را ریز ریز کردم و این عادتی بود که از بچه گی داشتم (عادت ریز کردن هر چیزی که میشد خوردش کرد).نون خورده ها منو برد به صبحهای افتابی ای که بابابزرگ واسه گنجشکها پشت پنجره نون خورد می ریخت. ولی توی این برف مطمئناً از گنجشک خبری نبود .اومدم بریزمشون دور که نگام افتاد به ماهی های زیر یخچال .طفلکی ها ساکت وبی حرکت وایستاده بودند.ابشون  را عوض کردم و چند تا تکه ی کوچیک نون انداختم تو تنگ .هیچ واکنشی نشون ندادند انگار اونها هم به خواب عمیقی فرو رفته بودند .صبح شده بود و ماشین ها تک وتوک داشتند از توی کوچه حرکت میکردند .از دیدن دانش اموزهایی که دونه دونه مثل کبک تو کوچه ظاهر میشدن فهمیدم که حداقل جمعه نیست و این یعنی این که حداقل دو روز ونیم خواب بودم.

 

5

تا حالا همچین برفی توی رشت سابقه نداشت .تا کمر خونه ها را گرفته بود و هینطور داشت می بارید.واقعاً شانس اوردم که نه طبقه ی اخر بودم و نه طبقه ی اول .و  گرنه یا برف میزد به دیوار خونه و یا سقف چکه میکرد.با این حال حداقل خوبی ای که برف داشت این بود که همه را خونه نشین کرده بود و تمام کار وبارها تعطیل بودند .این یعنی این که  بخاری را تا اخر باز کن و زیر یه پتوی گرم ونرم بشین پای تلویزیون و وقتی هم که انتن ها تو برف افتادند و فقط تلویزیون کانال برفک را نشون میده تنها چیزی که باقی میمونه رفتن به سراغ جعبه ی فیلم هاست .اولین فیلمی هم که بهم چشمک زد رهایی از شائو شنگ بود

 

6

بعد ازچند روز همینطور یکریز داشت برف می بارید.تا حالا همچین برفی تو رشت سابقه نداشت.  با این حال با رسیدن صبح حتی یه تکه ابر هم تو اسمون نبود.ابی ابی و زمین هم سفید بود.چقدر این حالت را دوست داشتم طبق عادتی که از بچه گی داشتم چند ساعت پشت پنجره نشستم و به شهر خیره شدم .به ماشین هایی که توی برف دفن شده بودند وبه سختی دیده می شدند .به ادمهایی که اروم اروم وبا تردید از خونه هاشون می امدند بیرون. به اتشی که تو گوشه کنار برای اب شدن برفها روشن کرده بودند .به پارو زنهایی که با پاروهای روی دوششون گاه وبیگاه از کوچه رد میشدند و داد میزدند پارو پارو و ماشین های برف روبی که اروم اروم سرو کله شون تو خیابون ها پیدا شد و این همه قشنگی را با بیل هاشون تو چند ساعت جارو کردند . طرف های غروب تصمیم گرفتم که یه سری برم بیرون .گرچه جاده های اصلی پاک شده بودند ولی کوچه ها پر برف یخ زده بود هیچ تاکسی ای پیدا نمیشد و ادمها پیاده توی شهر این طرف  واونطرف میرفتند .کم کم با خونه ها و مغازه هایی روبه رو شدم که سقف هاشون زیر فشا ربرف شکسته بود .نمایشگاه های اتومبیلی که ماشین های انتیک شون زیر فشار سقف های ریخته شده خورد شده بود، سوپری هایی که همه تنقلاتشون ریخته بود بیرون وادمهایی که داشتند باقیمونده ی چوب و بلوک های فرو ریخته ی سقف خونه ها را می ریختند پایین تو پیاده رو.شهر تقریبا حالت یه شهر جنگ زده را پیدا کرده بود .یه چیزی شبیه کوزوو .انگار مدتها زیر بمباران هوایی دشمن بود .وقتی برگشتم خونه کانالهای تلویزیون وصل شده بودند .  بعد از چند روز تازه فهمیدم که ایران با بحرین مساوی کرده  واین که برف کل منطقه ی شمال را گرفته ،فهمیدم که چند تا کارخونه زیر برف خراب شدند و دزدها  تو گوشه وکنار شهر خونه ها و مغازه های خراب را غارت می کنند واین که چند صد تا از مسافرهایی که راهی رشت بودند شب قبل تو جاده ماشین هاشون زیر برف گیر کرده و هنوز هیچ خبری ازشون نبود

 

 

7

سینما یه فیلم اورده بود .از هیچی بهتر بود .بعد از چند روز خونه نشینی واسه ی برف وفوت بابابزرگ شاید بهتر بود که میرفتم تا تو شهر و حال وهوایی عوض می کردم.برفها تقریباً اب شده بودند و فقط لایه ی نازکی از اونها تو کنار خیابونها و پیاده روها زیر چرخ تاکسی ها و رهگذرها گل مالی میشد.وقتی به متصدی باجه گفتم یه بلیط فیلم بهم بده.یک کم نگاهم کرد وگفت مطمئنیید میخواین این فیلم را ببینید .گفتم چطور .گفت تو این حال وهوای برف و خرابی هیچکی سینما نمیاد .گفتم شما پس چر ا باز هستید .گفت برای اینکه اتحادیه ما را جریمه نکنه ولی اگه کسی درخواست بلیط نکنه خوب ما هم اون سانس را نمایش نمی دیم ولی اگه بخواد ببینه مجبوریم واسه ی اون نمایش بدیم.یه لحظه تو دلم گفتم بهتره منصرف بشم ولی تصور دیدن یک فیلم توی یک سینمای خالی خیلی هیجان انگیز بود .واسه همین با وجود قیافه ی ملتمسانه ی خانمه بلیط را ازش گرفتم و رفتم تو سالن.با این حال اون چیزی که فکرش را میکردم اتفاق نیفتاد .چون بعد از من یه دختر پسر هم بلیط گرفتند ورفتند ردیف اخر نشستند .روشنه که اونها برای چی میامدند سینما .هر وقت که می رفتم سینما از منشی میخواستم که یه صندلی تو جلوی ردیف ها بهم بده چون منظره ی ردیف های اخر واقعاً تهوع اور بود .اگه اونها هر خلوت دیگه ای را برای معاشقه ی خودشون انتخاب می کردند واسه ی من قطعاً هیچ اهمیتی نداشت ولی این که اونها به سینما می امدند تا فقط مشغول معاشقه باشند یعنی استفراغ روی هنری که من تا حد پرستش دوستش داشتم والبته واسه ی اونها جزیه گوشه ی گرم ونرم وتاریک و تقریباً امن برای معاشقه مفهوم دیگه ای نداشت .برای لحظاتی احساس کردم که ادمهای توی پرده که درگیر حل مسئله ی هستی  واهمیت فلسفی اونند و دختر پسری که تو ردیف پشت سرم نشستند دارند از دو طرف منو به سمت خودشون می کشند .اونقدر محکم که دستهام داره از شونه ام جدا میشه .نمی تونستم روی فیلم تمرکز کنم و از طرفی ضعف وحالت بدی که از اول صبح ته گلوم بود باعث شد که یه دفعه بالا بیارم .پسر و دختر یه دفعه با حالت ترس وتعجب از جا پریدند و با تردید اروم بهم نزدیک شدند.میدونستم که خوششون نمیاد تا به من واستفراغم نزدیک بشن واسه همین گفتم ممنون طوریم نیست .فیلم را ول کردم واز سینما زدم بیرون .شب شده بود و مرکز شهر پر بود از ادمهای جور واجور.بوی تند ماهی از سمت بازار داشت میامد.پلیس ها با بارونیها ی بلند خودشون زیر سایبون وایستاده بودند و تو دستمالهاشون فین می کردند و ماشین ها گل ولای توی خیابونها را به عابرهایی می پاشوندند که بلافاصله جواب این کارشون را با فحش های رکیک می دادند. کمی اونورتر تو صف تاکسی ها ادمها رو نوبت سوار شدن باهم درگیر شده بودند و شلوغ شلوغ بود واین یعنی این که تا دو ساعت دیگه هم ماشینی واسه برگشتنم پیدا نمیشد  . تو اون لحظات تنها ارزویی که داشتم این بود که یه فرشته از اسمون بیاد و من را از گرداب اون ادمها نجات بده  .از اونهمه شلوغی وکثیفی و مخصوصا از دست زنگ ساعت بزرگ برج شهرداری که مثل پتک هر لحظه محکم تر از قبل تو سرم کوبیده میشد.اونوقت منو اروم توی اتاقم روی تخت بگذاره تا بتونم راحت واسوده بخوابم.

 

 

 

8

همینطور که از نام این قصه برمیاد محور شکل دهنده ی اون ماهی ایه که تا عید سال بعد زنده میمونه.قرار بود خواهر راوی و شوهرش و بچه ها در ادامه ی قصه در یک تصادف کشته بشندو بیماری روحی و افسردگی به سراغ راوی بیاد و کم کم اون را تا مرحله ی زوال عقل پیش ببره و قرار بود که در همسایه گی اون زن بیوه ای وجود داشته باشه که به نوعی روابط اون با راوی باعث بازگشتش به زندگی بشه.این وسط زنده موندن ماهی ها تا عید سال بعد نمادی از ادامه ی زندگی راوی و امیدواری دوباره ی اون به زندگی بود ولی خوب همیشه داستان ها در مسیری که دلتون میخواد پیش نمی رند.محرک ذهنی من برای نوشتن این داستان ماهی قرمزی بود که عید امسال خریدم.اون تا صبح دیروز یعنی دوازده اسفند زنده بود و خیلی امیدوار بودم که تا عید زنده بمونه و بشه قهرمان داستان من ولی وقتی دیروز از خواب بلند شدم و رفتم سراغ تنگ دیدم که اون مرده .اولش فکر کردم که داستان راهمونجوری که تو ذهنم بود تموم کنم و تقدیمش کنم به یک ماهی مرده ولی خوب با کمی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که داستان را ناتمام بگذارم .شاید اون ماهی میخواست با مرگش به من یک پیام بده .مثلا اینکه زندگی را هیچوقت از قبل به یک شکل خاص تصور نکنم و به اون شکل رویایی و یا ضد رویا و یاس اور ندم.زندگی چیزیه که در لحظه اتفاق می افته و هیچوقت نمی دونی که در لحظات و روزهای بعد وارد چه مسیری میشی و چه چیزی در انتظارته.نمی دونی که با کدوم انتخاب خودت را از خطرها دور کردی و با کدوم انتخاب به سمت رستگاری رفتی دقیقا مثل یک روز صبح که از خواب بلند میشی و میبینی ماهی توی تنگ مرده.یک روز صبح که از خواب بلند میشی و میبینی انگار همه چی تغییر کرده و هیچ چیز شبیه قبلش نیست. واسه همین مسایل بود که فکر کردم داستانم را ناتمام باقی بگذارم و شخصیت های قصه را هم راحت بگذارم تا هر طرفی که دلشون خواست برند و هر کاری که دلشون خواست بکنند .اخرین تصاویری که الان از شخصیت های قصه توی ذهنمه اینجوریه

:                                                                                             

مینا ،سینا و بچه ها :

در یک روز افتابی در اتوبانی خالی با سرعت هشتاد تا در حال حرکت هستند . مینا برمیگرده و نگاهی به بچه ها در صندلی عقب می کنه.هر دو خوابیده ن. نگاهی کشدار به همسرش میندازه و همسرش هم نگاهش را جواب می ده .،بارون نم نم در حال باریدنه.

 

متصدی فروش بلیط سینما:

تنها افرادی که در این روز برفی از اون بلیط خریدن یک پسر و دخترند و حتی یک نفر دیگه ای که خوابش را دیده بود امروز میاد و با اون سروکله میزنه پیدایش نیست.متصدی مجبوره با دختر و پسر به تماشای فیلم بنشینه و دلیلش هم روشنه ولی وقتی   که فیلم شروع میشه بلند میشه و میره در ردیف جلو می نشینه تا نگاهش به اونها نباشه

 

زن بیوه ی همسایه :

گویا اون به شدت به شوهر درگذشته اش وفاداره و تصمیم داره که بدون هیچ حاشیه ای زندگیش را صرف بزرگ کردن بچه هاش کنه .اون مشغول بافتن یک بلوز درکنار پنجره ی مشرف به حیاطه و گاهگاهی سرش را بالا میاره و غروب خورشید را نگاه میکنه

 

پدربزرگ :سرفه هاش خشک تر شده ان و مدام به اون سرم و امپول تزریق می کنند اونقدر که دیگه نمی تونه روی پشت راحت بخوابه .اون هنوز به پرستارش نگفته که در نگاه او برق نگاه همسرش که اوهم یک پرستار بود را می بینه .به خودش قول داده که یک روز اینا به اون بگه .ساعت یک ربع به دوست و یک ربع دیگه بچه ها و نوه هاش به ملاقاتش میاند.

 

دختر و پسر تماشاچی سینما: کسی چه میدانه که اونها چه جور ادمهایی هستند.شاید زن و مردی باشند سینه چاک سینما و ازاین حالت عاشقانه ی فیلم دیدن لذت می برند.راوی که در درون ذهن اونها قرار نداره و تنها کاری که از دستش ساخته است خوش بینیه.!

شهر:برف نم نم شروع به باریدن کرده .شهردار از هفته ی پیش با اولین پیش بینی های برف سنگین کامیونها و برف روبها را در شهر به رژه گذاشته .ولی فکرش را هم نمی کنه که تا غروب روز بعد به خاطر بارش سنگین برف تمام جاده های منتهی به شهر بسته خواهد شد.سیم تیرهای برق قطع خواهد شد و حتی لو له های دستشویی خونه ش یخ خواهند بست و اون مجبورمیشه برای قضای حاجت از برف استفاده کنه.اون طرف خیابان صف تاکسی ها مثل همیشه شلوغه و راننده تاکسی ها مثل کبک روی صندلی ها جمع شدن  و کلاه هایشون را تا بالای سبیل هاشون پایین کشیده ند.روی مجسمه قهرمان در مرکز شهر برف جمع شده واو  به یاد روز برفی ای که در ان در جنگل ها یخ زد و مرد افتاده.

راوی:او پشت پنجره خانه اش نشسته و در حالی که یک پتو به خودش پیچیده داره بارش نم نم برف را نگاه می کنه .ازبچه گی عاشق زمستان بود و از  هیچ چیز به اندازه یک روز برفی لذت نمی برد . به ساعتش نگاه می کنه. تا شروع فیلم محبوبش خاکسترهای زمان  سه ساعت وقت باقی مانده و او مطمئنا این سه ساعت را همینجا در پشت پنجره خواهد نشست

ماهی تنگ:اب تنگ تازه عوض شده. از پشت شیشه حبابی تنگ و پنجره دانه های ریز سفیدی در حال فرو ریختن هستند .ماهی نمی دونه که چرا این دانه ها به او احساس شادی اوری می دن.باله های سفیدش را تکون می ده و یک دور بلند تو تنگ میزنه

*********

این قسمت را هشت  ماه بعد از گذاشتن داستان در وبلاگ اضافه کردم.از قضا سال بعد هم دو تا ماهی واسه عید گرفتیم که یکیشون ده دقیقه قبل از تحویل سال و توی سفره عید مرد و یکیش هم هنوز یعنی تا هفتم فروردین سال بعدش زنده است .فکر کنم این موضوع هم به نحوی نتیجه گیری منو تو داستان تایید کنه *******

لینک
چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٧ - میلاد اصغرزاده

   ساعت پنج عصر   

ساعت پنج  بعد از ظهر بود از روی پیشخون یه روزنامه برداشتم .ته جیبم اصلا پول خرد نبودو به جای بقیه ی یه هزاری یه مشت پول پاره پوره گرفتم. ساعت برج شهرداری که شروع کرد به زنگ زدن کبوترهای کنارش هرکدوم یه طرف پریدن.باید می رفتم اونور خیابون تو صف تاکسی ها .صف مثل همیشه شلوغ بود .پایین ایستگاه تابلوی بزرگ نمایشگاه کتاب را باد اینور و اونور می کرد. یه دختر بچه پاکت های فالش را جلوی ماشین ها می گرفت ولی راننده ها ابدا توجهی به اون نمی کردن جمعیت زیادی وسط خیابون جمع شده بود که تا چند لحظه پیش خبری ازشون نبود . .یه امبولانس اژیر کشون خودش را رسوند کنار جمعیت .بارون داشت تند میشد و وقتی برای تماشا نبود .به ساعتم نگاه کردم.هنوز پنج بود .فکر کردم که خوابیده ،سرم را برگشتوندم از لای کاجهای پیاده رو رو به ساعت شهرداری،خدای من اونم پنج بود .پنج تمام .میخواستم از یکی ساعت را بپرسم ولی همه متوجه شلوغی و ماشین امبولانس وسط خیابون بودند. با دودلی به سمت شلوغی رفتم .راننده ای که گویا عابر را زیر گرفته بود دو دوستی تو سر خودش میزد .وقتی از توی شلوغی جمعیت یه روزنه واسه نگاه کردن باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت خودم بود.متصدی امبولانس از جمعیت خواهش کرد که پراکنده شن .من مرده بودم.لباس های تازه ام خاک وخولی شده بودندو شیشه ی ساعتم شده بود خاک شیر .عقربه ها ساعت پنج رانشون می داد .

لینک
شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٧ - میلاد اصغرزاده

   میرزا   

میگفتند میرزا دیوونه است .البته خودم اونو از نزدیک ندیده بودم ولی حرفهایی که بچه ها در موردش میزدند بهم ثابت کرده بود که اون یه دیوونه  ی تمام عیارهه.راستش من بیشتر از بچه های ده ازش می ترسیدم ؛ شاید هم اونها که سال دوازده ماه ده بودند بیشتر از من میشناختنش و پیش من در موردش چاخان می کردند تا من را بترسونند ،البته این فقط یه حدس بود .با این حال هیچوقت راجع بهش از بزرگترها سوال نکردم.شاید فکر می کردم اگه بچه ها سرکارم گذاشته باشند اونوقت جلوی بزرگترهاهم ضایع می شم

تابستون که تموم میشد بر می گشتیم شهر و از شما چه پنهون موقع رفتن به شهر به خودم میگفتم یه تابستون دیگه هم گذشت ومیرزا تو را نخورد.این را از بچه های ده شنیده بودم.اونها میگفتند که میرزا تا حالا چند نفر را کشته وانداخته توی رودخونه .البته طبق گفته های اونها میرزا به گوشت بچه ها علاقه ی خاصی داشت و اونها را دور نمینداخت بلکه زنده زنده تو دیگ بزرگی که توی خونه اش داشت می پخت وبعد نوش جان می کرد.به علاوه میگفتند که اون با اجنّه ی کنار رودخونه ارتباط داره.اونوقت ها من هفت هشت سال بیشتر نداشتم و وقتی میرفتیم ده یه جورایی حسادت بچه های ده برانگیخته میشد .اغلب منو توی بازی هاشون بازی نمی دادند و اگه هم بعضی هاشون باهام طرح دوستی می ریختند در واقع یه جورایی دنبال سرکیسه کردن من بودند و من هم که توی ده غریب بودم مجبور بودم با خریدن پفک و بیسکویت واین جور چیزها بهشون باج بدم .اونها تو عمرشون پاشون را از ده بیرون نگذاشته بودند و واسه همین اغلب دست به چاخانهایی در مورد چیزهای مختلف توی شهرها و کشورهای دیگه میزدند و من با اینکه میدونستم اونها خالی بندیه با این حال مجبور بودم که احمقانه حرفهای اونها را تایید کنم وشاهدی بر مدعاهای اونها باشم تا از طرفشون طرد نشم اما داستان میرزا چیز دیگه ای بود میرزا یکی از اهالی ده بود ومن بیشتر از بچه ها اون را نمی شناختم .اون خونه اش بیرون ده اون طرف رودخونه ،کنار زمین های گندم و زیر قبرستون بود .یه خونه ی کوچیک کاهگلی که اغلب از لوله بخاریش دود میزد بیرون؛ یه الاغ بی حال هم داشت که هیچکس نشنیده بود برای یک بار هم شده داد بزنه .میرزا خیلی کم از خونه میامد بیرون من اونرا برای اولین بار وقتی که با پدر ومادر ومادربزرگم به قبرستان رفته بودیم ازبالای تپه واز دور دیدم.یه کلاه سیاه روی سرش داشت و ریشهای بلند ودرهمش هم تا روی سینه اش اومده بود.به علاوه داس معروفش که بچه ها میگفتند همیشه همراهشه تا اگه به کسی برخورد بلافاصله اون را تکه تکه کنه دستش بود .از اون دور چیز دیگه ای از قیافه اش معلوم نبود . من از این که پدر و مادرم اینقدر    بی تفاوت اونجا وایسته بودند و روی قبرها می چرخیدند تعجب کرده بودم وسعی میکردم که ازشون فاصله نگیرم و هر سمتی که میرند دنبالشون برم سه روز بعد از اون با بچه  ها ی ده که گاوهاشون را  واسه چریدن برده بودن کنار رودخونه رفته بودم اونجا.اونها داشتند با چوبهاشون (اوشان اوشان) بازی میکردند ومن کناریه درخت نشسته بودم وداشتم نگاهشون میکردم که یه دفعه یکی از بچه ها از سمت رودخونه فریاد زنان به سمت ما اومد .فریادی که اون میزد این بود :(میرزا داره میاد.)

بچه ها شروع کردند به جیغ وداد کردن و هر کدومشون به یه سمتی فرار کردند و منم خودم را تو تنه ی یه درخت سوخته قایم کردم.نمی دونم چند دقیقه طول کشید ولی برام به اندازه ی صد سال بود. قلبم داشت تند و تند میزد واشکام تا زیر چونه ام اومده بود .تو اون لحظات حتی به متن التماس نامه ای که باید برای میرزا میخوندم هم فکر میکردم:(میرزا تو رو به خدا منو نخور.میرزا من بچه ی شهرم.میرزا بچه های شهر گوشتشون مثل بچه های ده خوشمزه نیست ....) .بالا خره تموم شد.یکی از بچه ها داد زد میرزا رفته بیاین بیرون .بچه ها یکی یکی از مخفیگاهاشون کله هاشون را اندختند بیرون وبعد یکی یکی اومدند بیرون ؛ گاوهاشون را جمع کردند تا هرچه زودتر بریم سمت ده ولی یکی از گاوها نبود.برای اولین بار اونجا بود که فهمیدم بچه های ده هم از میرزا میترسند چون گفتند که حتماً میرزا اون را برده تا بکشه و بدون اون راه افتادن سمت ده .

بعد اون روز دیگه هیچوقت به رودخونه نزدیک نمی شدم و اگه هم با بچه ها        می رفتیم روی یه تپه ی مشرف به اونجا می نشستم تا اگه سرو کله ی میرزا پیدا شد سریع بتونم فرار کنم و بعلاوه نقش دیده بان را هم داشتم .اونور رودخونه تو فاصله ی چند صد متری خونه ی میرزا یه حوض بود که بچه ها میگفتند واسه ی میرزایه. بعضی از وقت ها گرمای تابستون بر ترس گرفتا ر شدن در چنگالهای میرزا غلبه میکرد و بچه ها بعد از این که بویی میکشیدند و میدند که از میرزا خبری نیست میرفتند داخلش شنا میکردند و وقتی هم که از دور داد میزدم میرزا داره میاد لباسهاشون را بر می داشتند و بدون این که اونها را بپوشند شروع میکردند به دویدن. این اتفاق چند بار تکرار شد تا اینکه یک روز بچه های داخل استخر بدون اینکه هیچ خبری در اون اطراف باشه شروع کردن به جیغ کشیدن.بلند شدم که داد بزنم چی شده که یه دفعه نگاهم افتاد به پشت سرم .خدای من میرزا درست پشت سر من وایستاده بود.زبونم بند اومد .هیچوقت توی عمرم اونقدر نترسیده بودم .سعی کردم تا متن التماس نامه ام را بخونم ولی زبونم بند اومده بود وحتی یک کلمه هم نمی تونستم بگم .صورت میرزا در اون لحظات برای تمام عمر در ذهنم حک شده .گونه های افتاب خورده وابروهای پر پشتی داشت، ریشهای جو گندمی درهم وبرهمش تا روی      سینه ش اومده بود و پیشونیش پر بود از چین وچروک؛ به علاوه داس تیزش هم توی دستش بود. من تو اون لحظات به همه جاش نگاه کردم به جز چشمهاش که از ترس بهشون نگاه نکردم.این بعدها یکی از بزرگترین حسرتهای زندگیم به عنوان یک نقاش بود. بعد از اون بارها وبارها در طول سالهایی که نقاشی میکردم سعی کردم تا از میرزا یه طرح بکشم ولی هر بار انگار یه چیزی از صورتش درست در نمیامد و مطمئناً اون چیز حالت  نگاهش بود.

وقتی اون روز برگشتم خونه به خودم جرات دادم ودر مورد میرزا از مادربزرگم سوال کردم . میرزا قبلاً چربدار ده بود.یه پسر نجیب که تمام دخترهای ده آرزو داشتند تا زنش بشند و وقتی اون طبق قاعده ی طبیعت با یکی از اونها ازدواج کرد بقیه ی دخترها ی ده تو عروسیش از حسادت مثل بوقلمون باد کرده بودند .سال بعد زنش یه دوقلو به دنیا اورد یه پسر ویه دختر .میرزا بچه هاش را عاشقانه دوست داشت .اونها مدام دوتایی تو عروسی و عزا تو بغلش بودند و تمام وقت قربون صدقه شون میرفت و حتی وقتی دم غروبها مردهای ده کنار قهوه خونه جمع میشدند اون بچه ها دستش بودند وبا ترانه هایی که براشون میخوند مردهای جلوی قهوه خونه ضرب میگرفتند و صدای ماشالله ایشالله شون تا ته ده میرفت.این قضایا خیلی طول نکشید و بچه های میرزا با زنش تو زلزله مردند.همه میگفتند که میرزا بعد این داغ دوام نمیاره .یه مدت سر گذاشت به جنگل و بعد چند ماه دوباره پیداش شد.ازاون وقت به بعد دیگه هیچوقت حرفی نزد.تیر وتخته ی خونه ی خراب شده اش را جمع کرد وبرد  اونور رودخونه واسه ی خودش یه الونک ساخت والان سالهاست که اونجاست .چند بار اهالی ده رفتند تا دلداریش بدند وباهاش حرف بزنند ولی اون ابداًحرفی نزد و اونها هم که دیدند      بی فایده است دیگه سراغش نرفتند .وقتی به مادربزرگ گفتم حق داره با اتفاقی که براش افتاده ادم خواری کنه گفت تو هم مثل بچه ها دیوونه شدی . من دیگه از میرزا نمی ترسیدم .وقتی اون تابستون تموم شد و داشتیم به شهر میرفتیم به خودم گفتم که دیگه سال بعد از هیچی نمی ترسم .در واقع بعد از شنیدن داستان میرزا بیشتر از اینکه ازش بترسم دلم واسه اش میسوخت .سال بعد وقتی برگشتم ده میرزا مرده بود .تو عزاداری های محرم اون سال برای اولین بار از وقتی که میرفتم ده با بچه ها پیاده از مسیر رودخونه که خونه ی میرزا بود به سمت امامزاده رفتیم .پشت درخونه اش را با تخته چفت کرده بودند و از پنجره ی تا رعنکبوت گرفته ی خونه هم درست چیزی مشخص نبود.تنها چیزهایی که تونستم ببینم چند تا قاب عکس روی دیوار بود:زن وبچه های میرزا.

همون تابستون سرو کله ی یه عده زن ومرد تو ده پیدا شد که میگفتند پاکستانی اند. اونها قیافه های عجیب و غریبی داشتند وتو دماغ هاشون گوشوار بود . توی روستاها می چرخیدند و گدایی می کردند.مردم بعضی از ده ها اونها را با سنگ وچوب دنبال میکردند و بعضی ها هم بهشون کمک می کردند.وقتی به ده ما رسیدند بعضی بچه ها که اونها میامدند سمت خونه شون از ترس میرفتند تو خونه هاشون ودر را از پشت چفت می کردند و فقط اگه بزرگتری بود یواشکی در حالی که بهش چسبیده بودن میامدند بیرون.تو اون سالها چند تا دیوونه ی رهگذر هم سرو کله شون تو روستاها پیدا شد البته بچه ها از اونها به اندازه ی میرزا نمی ترسیدند.گاهی اوقات دنبالشون  می دویدند و براشون سنگ وچوب می انداختند واونها هم با عصبانیت فریاد          می کشیدند وچوب دستی هاشون را تو هوا تکون می دادند.من هیچوقت با بچه ها تو این کار همدست نبودم چون پیش خودم فکر میکردم که اونها هم ممکنه مثل میرزا سرنوشت غم انگیزی داشته باشند .غیر اینها تنها چیز ترسناکی که یادم میاد رودخونه بود.بچه ها میگفتند که دار ودرخت های بغل رودخونه محل زندگی جن هاست ،بعضی شب ها از اونجا صدای تشت ونقاره ی عروسی اونها میاد وتا حالا چند نفر را که شب از اونجا رد میشدند را خفه کردند و انداختند توی رودخونه .قصه ی جن های کنار رودخونه را بزرگترها هم می گفتند  و از شما چه پنهون بعد از گذشت این همه سال من هنوزم می ترسم تا شب ها از اونجا رد بشم.بااین حال مطمئناً میرزا از اونها هیچ ترسی نداشت چون اون سالهای سال تک وتنها کنار رودخونه زندگی میکرد.

حالا که به گذشته نگاه میکنم فکر میکنم که زندگی ده بدون وجود اون حادثه ها هیچ مفهومی نداشت .میرزا،پاکستانی ها ،دیوونه ها و رودخونه ی جن ها همه مزه ی زندگی توی ده بود .اونها تنها چیزهایی بود که میتونست زندگی سرد ویکنواخت بچه های توی ده را جذاب و هیجان انگیز کنه . نمی دونم که گذشته هنوز هم برای اون بچه ها خاطره انگیز و جذابه یا نه.اونها الان تمامشون تو شهرهای اطراف پراکنده شدن ومشغول کار وزندگی اند .من مدتهاست که خیلی از اونها را ندیدم البته هفته ی پیش یکی از اونها با بچه ی کوچیکش اومده بود به نمایشگاه نقاشی من .بچه اش ازم درمورد یکی از تابلوها که در اون مردی پشت به تصویر با یک داس ایستاده بود سوال کرد و گفت این کیه.گفتم این میرزاست .اون با جن ها رابطه داشت .فکر کردم که مثل پسر خودم میره و دیگه سرو کله اش تو نمایشگاه پیدا نمیشه ولی بلافاصله جواب داد تو گفتی ومنم باور کردم .بعد هم چشمهاشو گشاد کرد و با دهن کاملا بازش رو به عکس گفت هو ... هو... بیا منو بخور.

 

 

رشت29/9/86

 

لینک
پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦ - میلاد اصغرزاده

   چرخ   

 

ولش کردم.شروع کرد به چرخیدن .اول حرکتش اروم بود ولی کم کم تند شد. تند وتند تر.محمد اون پایین دستها و پاهاش را از هم باز کرده بود و اماده گرفتنش بود ومن از روی بلندی داد می زدم:بگیرش،در نره،بگیرش.

با تندتر شدن شیب حرکاتش هم تندترشد.به پستی وبلندی های تو سراشیبی میخورد ومی پرید هوا.حالا دیگه هیچ امیدی نداشتم که بتونه اون را بگیره.

حدسم درست بود .از فاصله چند متریش رد شد وپیچ وتاب خوران به انتهای دره رفت .ساکت شدم ودوتایی نشستیم روی زمین و به حرکت تند وبالا وپریدن هاش که انگار داره مثل یه بچه اهو با شادی از این که از دست صیادهاش فرار کرده جست وخیز میکنه نگاه می کردیم.پایین دره لای درخت های گردو وایستاد.

فریاد زدم حالا چکار کنیم . گفت باید بریم دنبالش .بلند شدم وتو سراشیبی شخم خورده شروع کردم به دویدن.دویدن تو زمین شخم خورده نرم و سراشیبی تند دره به ادم حس پرواز میداد. زیر درخت های گردو یه رودخونه کم عمق رد می شد .کفش هامون را در اوردیم وشلوارهامون را زدیم بالا ورفتیم توی اب ولی هر چی بیشتر گشتیم کمتر پیدا کردیم .داشت شب می شد .چاره ای نبود ؛باید برمی گشتیم ده.با لباس های خیس وقیافه های موش مرده راه افتادیم و با هر زحمتی که بود خودمون را رسوندیم بالای تپه.

یک هفته بعد پدر محمد وقتی خواست لاستیک موتورش را عوض کنه هر چی گشت لاستیک تازه اش را پیدا نکرد.جالبه که تاهمین اواخر که عید دیدنی رفته بود خونه باباش و از شیرین کاری های بچه گی هاش حرف زده بود پدرش          نمی دونست که سر لاستیکش چه بلایی اومده بود .

بعد گذشت این همه سال فکر می کنم که روزهای گذشته زندگی به سرعت حرکت اون چرخ در سراشیبی کنار ده از کنارمون گذشتند.اونقدر کوتاه بودند که فقط تونستیم چند تا جیغ از روی هیجان بزنیم و بعد هم نشستیم وبا حسرت به حرکت پرشتاب روزهایی که بی هیچ توجهی از کنارمون گذشتند زل زدیم.

تموم تصویرهایی که از خاطرات گذشته در ذهنمه انگار که با بالا وپریدنهای اون چرخ میکس شده.؛

یه بیسکوییت کرمدار از مش گدالی نسیه خریدیدم و گفتیم که فردا پولش را میاریم.بعد از اون هر موقع از کنار دکانش رد می شدم اونا می دیدم که روی صندلی نشسته در حالی که کلاهش را تا نوک دماغش پایین اورده وتظاهر می کنه که خوابیده ولی کماکان دود پیپش از توی دماغش میاد بیرون .

من بچه خجالتی ای بودم واین باعث شد که برم وازعیدیهام پول بیسکویتش را بدم

 

وقتی چرخ  به یه تخته سنگ میخوره وخیز بر میداره من وخواهرم یه پلاستیک بزرگ سیب زمینی خریدیم وداریم می بریم خونه.یه دفعه زیر پلاستیک پاره میشه وسیب زمینی ها ولو میشه توی جاده.پدر ومادرم وچند تا فامیل ها دارند ما را از روی بالکن نگاه می کنند و ما از اون پایین داد می زنیم: پلاستیک پاره شد ،سیب زمینی ها ریخت،پلاستیک پاره شد.   پدرم با یه پلاستیک میاد ولی از اونجایی که می خواد به ما جلوی فامیل درست توانایی ومقاومت بده پلاستیک را به ما میده وبر میگرده ولی ما ده متر بیشتر نرفتیم که پلاستیک دوم هم پاره میشه و دوباره داد می زنیم پلاستیک پاره شد ،سیب زمینی ها  ریخت.جالبه که این موضوع برای بار سوم هم تکرار شد. دوتا همکلاسیمون که از بالکن خونه شون داشتند ما را نگاه می کردن تا سالها بعد وقتی ما را می دیدند با خنده می گفتند پلاستیک پاره شد ،سیب زمینی ها ریخت .

چرخ که به سراشیبی تند دره میرسه،یکی از بچه هایی که باهاش کرکری داریم را گرفتیم وانداختیمش توی برفها وبا مشت ولگد می زنیمش .یک دفعه نمی دونم سرو کله باباش از کجا پیدا میشه .یه داس گرفته دستش و در حالی که داره اون را تو هوا تکون میده با فحش دادن به سمت ما می دوه.اینقدر ما را توی برفها دوند که تا چند روز سینه هامون می سوخت و نای راه رفتن نداشتیم . البته همیشه هم اینجوری شانس در رفتن نداشتیم.یه روز که به تحریک بچه های مار موذ بزرگتر یه تکه چوب را به سمت یه مینی بوس مسافر بری  انداختم راننده اومد ویه کشیده محکم به زیر گوشم خوابوند.راننده هنوز داشت سرم غرو لند میکرد که بابام اومد و زیر اون یکی گوشم را هم مورد مرحمت قرار داد .اونوقت تنها کاری که از دستم ساخته بود بغض کردن ودویدن به سمت خونه بود .البته این تنها کشیده ای نبود که از بابام خوردم.یه دفعه که با بیژامه با بچه ها رفته بودم وسط ده تا گوساله ناقصی که از شکم یه گاو قصابی شده بیرون اورده بودند ببینم هم صورتم را قرمز کرده بود.

خودم هم هنوز نفهمیدم که برای چی خرابکاری ها وکتک خوردنها نسبت به بقیه خاطرات بچه گی ماندگارتر وشیرین تره.شاید برای هیجانیه که اونوقت در درون ما ایجاد کردند ولی طنین اون فریادها وهیجانهای قدیمی حالا داره هر روز بیشتر از قبل در درمون کمرنگ میشه .گاهی اوقات فکر میکنی اهوی تیزرویی که تمام روز در کمینش نشسته بودی به راحتی از کنارت گذشته وتو نه تنها نتونستی اون را شکار کنی بلکه انگار هیچوقت هم قرار نبوده که اون را بگیری وانگار که تنها چیزی که قرار بود نصیبت بشه چند لحظه دیدن جست وخیزهای اون و چند فریاد شادمانه بوده

چرخ تو اخرین چرخهای خودشه ومن پشت یه کامیون نشستم وسعی می کنم از لای گرد وغباری که راه انداخته ده را ببینم که دارم ازش دورتر ودورتر میشم.بارون نم نم شروع میکنه به باریدن ومادرم با بچه ها پلاستیک را می کشند روی اثاثیه وخودشونهم می رند زیرش.بابام داد میزنه بیا زیر ،خیس میشی .ولی من اونقدر اونجا وامیستم تا تصویر ده محو میشه.نمی دونم شاید هم بارون اون را مثل من شسته باشه وشاید هم خونه هاش غیب می شند وچند کیلومتر اونطرفتر ظاهر می شند و شهری را که داریم به اونجا می ریم به وجود میارند.

 

چرخ تو تاریکی درخت های ته دره است ومن با موهای سفیدی که باد اونها را به بازی گرفته وایستادم روی بلندی سراشیبی .ولی از اینجایی که وایستادم چیزی معلوم نیست

 

 

 

 

 

 4/1/86

                          

لینک
جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦ - میلاد اصغرزاده

   معلم نقاشی(5/12)   

به قول اقای بیانی معلممون این اولین املای زندگی ما بود. فقط سه کلمه بود:

 اب – اب – اب.

اقای بیانی گفت که چون هر سه کلمه تکرار یک کلمه هستند هرکس که یکی را غلط بنویسه صفر میشه.وقتی که دیکته هامون را داد همه بیست گرفته بودیم به جز بغل دستیم حمید.

حمید از همون اولین روزهای مدرسه شر بودنش را به همه نشون داده بود. همون روز اول با کله زده بود تو دماغ یه کلاس سومی که بهش گفته بود تازه از مهد کودک اومدی و یه هفته از روزی که برای این کارش جلوی صف یه پا و دو دست بالا وایستاده بود نگذشته بود که گوش یه کلاس دومی را با گاز سوراخ کرده بود . با این اخلاق مغرورانه ای که داشت روشنه که وقتی توی اون همه       دانش اموز فقط صفر کله گنده در دفتر اون ثبت شد خیلی بهش برخورد .اول یک کمی ساکت وایستاد وبعد شروع کرد به سرک کشیدن به دفتر بچه ها.چند دقیقه نگذشته بود که با حالت بغض بلند شد و از کلاس رفت بیرون ودر را هم محکم پشت سرش بست.

چند دقیقه اول زنگ بعد هم ساکت بق کرده بود گوشه تختش و هی زیر پاش تف می انداخت و با کف پاش اون را اینور واونور می کشید .،یه دفعه سرش را بالا گرفت و پرید وسط حرف اقای بیانی و با حالتی عصبانی گفت اقا اجازه دومی ها می گند برای هر غلط یه نمره کم میشه پس چرا من که فقط یه غلط نوشتم صفر گرفتم.اقای بیانی شروع کرد به نصیحت که پسرم مهم نیست و توی سال صد تای دیگه هم املا میگم واین نمره فقط یه تجربه است که تو اینده دقت بیشتری کنی واین جور حرفها ولی هیچ کدوم از این حرفها توی کت حمید نرفت.فردا مادربزرگش را اورد مدرسه ومن که برای اوردن گچ ودفتر نمره به دفتر رفته بودم شنیدم که به مدیر می گفت حمید چند سال پیش پدر ومادرش را از دست داده وبچه حساس وزود رنجیه و....

 

خلاصه با پادرمیانی مدیر اقای بیانی قبول کرد که با تقسیم غلط املایی حمید به سه کلمه املاء به اون نمره5/12بده.اما حمید بازهم راضی نبود چون تمام کلاس به جز اون بیست گرفته بودند.درست نمی دونم که نمره های ضعیفی که حمید در اون سال اورد به خاطر ضعف درسیش بود یا اینکه اقای بیانی بهش سخت میگرفت اما خوب یادمه که تو اون سال چند بار دفتر نمره کلاس گم شد، موتور اقای بیانی پنچر شد و حتی توی باک موتورش اب ریخته بودند که تموم اینها کار حمید بود،. البته هیچکدوم از بچه ها از ترس اون جرات نداشت چیزی بگه واقای بیانی هم که سر وصدایی راه نمینداخت.وقتی موتورش پنچر شد زنگ نقاشی داشتیم .حمید یه موتور کشیده بود.بین کلاس یه سری رفت بیرون و توی زنگ تفریح متوجه پنچری موتور اقای بیانی شدیم.

اقای بیانی فردا نقاشی هامون را داد ،در حالی که تو دفتر حمید یه صفر گنده گذاشته بود.

با صفرهایی که حمید تو  اون سال از نقاشی واملاء و ریاضی اورده بود می شد یه مزرعه سیب زمینی کاشت  و روشنه که مردود شد.اخر سال مدیر به مادربزرگش محترمانه پیشنهاد داد که اونا توی یه مدرسه کم توانان ذهنی ثبت نام کنند.       نمی دونم که حمید سال بعد در مدرسه کم توانان ذهنی ثبت نام کرد یا نه ولی دیگه هیچوقت ندیدمش تا اینکه امسال تو روزنامه ها خبر دستگیری پسر بیست ساله ای به اسم حمید را شنیدم که مرتکب یه سری قتل های زنجیره ای شده بود. یکی از افرادی که اون کشته بود معلم بازنشسته ای بود به اسم مراد بیانی. عکسی که از اقای بیانی توی روزنامه بود خیلی پیر نشون می داد ولی کماکان سبیل کلفت وشیک و موهای مرتب و صورت تراشیده 15سال قبل را داشت.ناخوادگاه احساس کردم که تو کلاس روی نیمکت نشستم وسایه اون افتاده روی دفتر نقاشیم. سرم را آروم میارم بالا ونگاهش می کنم ولی هر چه سعی می کنم نمی تونم از حالت چشاش بفهمم که از نقاشیم خوشش میاد یا نه .  

لینک
دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ - میلاد اصغرزاده